
جمعه ی گذشته فیلم لاتاری از تلوزیون پخش میشد که من سال قبل در جشنواره فجر دیده بودمش. همون موقع هم توی وبلاگم نوشتم که دیدن دختر زیبا که با پسر دوست هست، آدم رو حسرت به دل میکنه. از اولش هم توی سینمای ما زیباترین دخترها رو برای نقش اصلی فیلم انتخاب می کردند. بعد به ما میگن چرا معیارتون برای انتخاب دختر، زیباییه.
خدا وکیلی توی این فیلم ها پسر چه پوزیشن اجتماعی ای داره؟ پولداره یا تحصیلکرده ست؟ هیچکدوم! یه پسر آواره ی بدبخت هست که دست بر قضا با یک دختر فوق العاده خوشگلِ نازِ مامانی دوست شده و اون دختر هم نه توقع شغل داره نه توقع تحصیلات بالا داره نه پول، و همه جوره عاشق پسر هست و اخلاق فوق العاده خوبی هم داره. تنها چیزی که مانع رسیدن این دختر به پسر میشه خانوادش و مخالفت پدرش با پسر هست. حتی فیلم «رویای خیس» هم که اون زمان نشون میداد، با همین مضمون بود. افسانه پاکرو هم در اون فیلم یک دختر فوق العاده ناز و ظریف و خوشگل بود.
در واقعیتش هم همینه. می بینی یک عالمه دختر ناز کنار پسرهایی هستند که اون پسر آنچنان وضعیت مالی یا تحصیلی خوبی نداره. حتی قد و قیافه هم نداره. از طریق دوستی این اتفاق می افته اما به محض اینکه پسر بگه ازدواج، اون وقته که نه از دختر خوشگل خبری هست نه از ساده گیری در وضعیت مالی و تحصیلی و غیره. بعد هم که از روی خوبیت ، از همون ۱۷-۱۸ سالگی حرف ازدواج زده باشی، تمام عالم و آدم مخالفت میکنن چون میگن هنوز کار و بار نداری و مرد نشدی. تا اینکه سنت میرسه به بالای ۳۰!! بعد میگن خب یک مرد ۳۰ ساله چرا باید بیکار باشه؟ تازه توقع داری بهت زن هم بدن؟
این حکایت منه! ... یعنی نه میشد دوست شد که لااقل اون انگیزه و هیجان برطرف میشد، اون فشاری که بابت حضور در جامعه و دیدن دختر و پسرها وجود داشت، رفع میشد و آدم احساس میکرد یک دختر خوشگل عاطفی هم پیشش هست و دوسش داره. نه میشد ازدوج کرد. باید همینطوری خونه نشین و افسرده و بی رمق میشدیم. تازه این ما هستیم که باید جواب بدیم این مدت چرا هیچ کاری نکردیم!! گویی کسی بدون جنس مخالف و در یک حصار و فشار سخت میتونه راحت در جامعه باشه و زجر هم نکشه و امید هم داشته باشه!
بعد از این همه سال مدرسه رفتن و سختی کشیدن، حتی یک بار نشد آدم رو بزرگ حساب کنن، یکی باشه خود آدمو دوست داشته باشه، یکی باشه مثل همین فیلم لاتاری که بدون هیچ منتی و هیچ منفعتی، با آدم پارک بیاد، آواز بخونه، سلفی بگیره، تلفنی صحبت کنه و و و ... . یعنی من موندم فقط مال ما خار داشت؟ فقط ما بدیم همه ی پسرها خوبن؟ مایی که از ۱۸ سالگی دلمون میخواست کنار دختر باشیم ، اشتباه می کردیم که حرف از ازدواج زدیم؟ اونایی که همون موقش دوست دختر داشتن و تند تند دوست دختراشون رو عوض می کردند و صد مرتبه سکس کردند و برای ما تحصیلکرده و پولدار شدند آدم های بهتری بودند؟
ولی خوبی پستم این بود که فهمیدم چقدر تنها هستم و اینجور مواقع هست که آدم دوستان واقعیش و افراد وفادارش رو میتونه تشخیص بده. به کامنت های سابق که نگاه میکردم، بعضی افراد میگفتند روزی چندبار به وبم سر میزنن وجزو دوستان همیشگی من هستند، بعضی دیگه قبلا گفته بودند تا زمانی که مجرد هستی پیگیرت هستیم و به وبلاگت سر میزنیم. نشون داد که همشون درست در مواقع خاص میرن و آدمو تنها میذارن. دوست هر چقدر هم که از رفتار دوستش ناراحت بشه، باز هم فرق داره با یک رهگذر ناشناس ، و هیچ وقت رفیقش رو قضاوت نمیکنه.
اشکالی نداره، من عادت کردم به ناملایمتی های روزگار. درست در اوج تنهایی و نیازت به هم صحبت، همه رفتند.
دیروز هم بعد از ۲۰ سال، ۴-۵ تا مرغ و خروس باقیمانده رو به یک کارگر دادم و ذبح کرد و دیگه ما مرغ نداریم. خیلی برای همه مون سخت بود که از این به بعد صبح ها نه صدای قوقولی قوقول خروس می شنویم نه تخم مرغ محلی داریم و نه پرنده ای وجود داره که باقیمونده ی غذاها رو براش بریزیم تا اسراف نشه.
دنیا داره بدجوری با ما تا میکنه و ما داریم روز به روز تنها تر میشیم و پیرتر.
اینکه من همین امروز ۵-۶ تا پست نوشتم و این ساعت شب همچنان بیدارم نشون میده که چقدر تنها هستم و چقدر به یک هم صحبت احتیاج دارم. دیشب هم درست این موقع ها بود که از فشار جنسی نوشتم، اما حتی یک نفر هم نبود که به آدم آرامشی بده و امروز صبح برخلاف تصورم که میخواستم موج همدلی و همدردی بشنوم، پر از توهین و فحش و آزار شنیدم و آخر سر هم رفتن همه ی افراد مدعی رفاقت و معرفت! این نیز بگذرد.....
حکایت وبلاگ نویسی هم همینه. از روز اولی که وبلاگ نوشتم، اینطوری بوده که اگر اولین کامنت، از من تعریف و تمجید کرده، بقیه هم همین کار رو تقلید کردند. اما اگر اولین کامنت، حمله و نصیحت بوده، بقیه هم دقیقا همون حرفها رو به صورت رگباری تکرار کردند.
من پستی که با عنوان «شباهت وبلاگ با بیابون» نوشته بودم، حذف کردم. صرفا برای اینکه برای بعضی تلقی توهین شده بود. حتی عذرخواهی من هم انگار افاقه نکرده و کسانی همچنان کامنت میذارند و به من حمله میکنند.
اما من دوباره اون پستم رو خوندم و نگاه کردم دیدم هیچ توهینی به هیچ مخاطبی نکرده بودم. من صرفا سه یا چهار ویژگی رو نوشتم و گفتم به نظرم فردی با این مشخصات در اینجا نمیاد. منظورم هم همه ی مشخصات بود و اگر یکیش هم در فردی وجود نداشت، یعنی اون فرد اینجا نیست. نگفتم که چنین فردی ارجحیت یا برتری نسبت به بقیه داره یا نداره! نگفتم که دیگرانی که این ویژگی ها رو ندارند، انسان نیستند یا بدن یا زشتن! ... حتی گفتم ممکنه کسی خوشگل باشه اما سه ویژگی دیگه رو نداشته باشه. این کجاش توهینه آخه؟ یا کجاش تلقی میشه که من همه ی مخاطبینم رو زشت و دهاتی نامیدم؟
بعد یک نفر به من حمله کرد و گفت به ما توهین میکنی. بلافاصله کامنت دهنده های دیگه، با الفاظی خیلی رکیک و زشت و اهانت آمیز، همین حرفها رو تکرار کردند. به این نتیجه رسیدم که نباید هیچ کامنتی رو تایید می کردم. اصولا خود ماها آزادی بیان رو محدود و سرکوب میکنیم. با همین حرفها و قضاوت های الکی.
گاهی به حکومت حق میدم که شبکه های اجتماعی رو فیلتر کنه یا مطبوعات رو ببنده. خیلی حرفها دروغ و قضاوت الکی هست و یک عده فقط از روی کینه ی شخصی، به آدمها حمله میکنن تا خرابش کنند و دیگرانی که از همه جا بی خبر هستند، فقط میخونن و اونها هم فحش میدن.
حالا می فهمم که وقتی مادرم میگه: حرفهای تو ، روی بقیه اثر میذاره، و اگه بگی غذا خوشمزه ست، همه میخورن و اگه بگی بدمزه ست، بقیه نمیخورن، یعنی چی!! همین که الان توی وبلاگم می بینم. افراد بدون اینکه با اخلاق و رفتار من از نزدیک آشنا باشن، صرف نوشتن یک مطلب ناراحت کننده به من توهین میکنند. درحالیکه گمان می کردم کسانی دوست من باشند که با خوندنش به من بگن راه رسیدن به فرد مورد نظر این چیزها هست. یا کسی باشه بگه من این ویژگی ها رو دارم!
البته این مختص ایران هست و به قول برادر کوچکترم: در ایران صداقت داشتن باعث پسرفت آدم میشه ولی در کشورهای دیگه برعکسه. و دقیقا ماها به خاطر راستگو بودن تنها هستیم و نمی تونیم دل هیچ دختری رو به دست بیاریم. دخترها هم اینطوری هستند که اولش راست میگن، اما می بینن که یک پسر از همین صداقت سوء استفاده میکنه و ناچارا دروغگو میشن.
وقتی تعداد زیادی از آدم ها بهت دروغ بگن، ناخودآگاه فرض رو میذاری بر دروغگو بودن همه ی مردم و همه ی جامعه. حالا اون فرد راستگو هم حرفهاش قابل باور نیست و مجبور هست دروغ بگه.
خود به خود هر چی که بیشتر وارد جامعه میشیم و بیشتر با افراد مختلف سر و کار پیدا می کنیم، می فهمیم و یاد میگیریم که به هیچ وجه نباید راستش رو بگیم. در ایران ما، حتی فامیل ها و حتی خواهر و برادر به همدیگه دروغ میگن.
الان دیگه حتی سرایدار خونه ی جدیمون هم دروغ میگه. به من میگفت موتور خونه رو بستیم ، درحالیکه من دیدم هنوز از لوله های شوفاژ ، آب گرم میاد. اینطوری میگفت که من یک نفر رو برای تعمیر لوله ای که از خونه ی ما به سمت پارکینگ چکه میکنه بیارم. قبلا اصطلاحی بین تهرونی ها رایج بود که وقتی میخواستند خودشون رو به بقیه خوب نشون بدن میگفتند: «ماهم که بچه شهرستانیِ ساده!» اما الان دیگه روستاییش هم ساده نیست. الان حتی دیگه کارگر افغانیش هم یاد گرفته که ساده نباشه و دروغ میگه.
قشنگ می تونستم بفهمم اون افغانستانی روز اول چقدر ساده بود ، اما هم محلی هاش بهش یاد دادند که خالی ببنده. این کشور چرا انقدر نفرین شده ست که ما آدم ها مجبور میشیم دروغ بگیم وگرنه کلاهمون پس معرکه ست؟ مگه ۲۵۰۰ سال پیش کوروش کبیر از خدا نخواسته بود که این کشور رو از «دروغ» مصون بداره؟ چی شده که نمی تونیم به همدیگه اعتماد کنیم؟
.......
پ.ن: وقتی راست میگی، آدما چون خودشون دروغ می گفتند، همون راستت هم اغراق شده فرض می کنن. یعنی اگر بگی من در کودکی فلان بیماری رو داشتم، طرف دوتا دیگه هم میذاره روش و فکر میکنه عقب مونده هستی! اگر بگی من دانشگاه نرفتم، فکر میکنن تو دیپلم هم نداری! به دخترها اگر بگی من مدرک لیسانس یا فوق لیسانس ندارم، باهات ازدواج نمی کنن. یا اگر بگی من شغل خوبی ندارم. در طرف مقابل اگر به پسرها بگی که من قیافه ی خوبی ندارم یا من پرده ی بکارت ندارم، پسرها باهات ازدواج نمی کنن. این میشه که همه مجبورن دروغ بگن. چقدر بده... با صداقت اصلا کار جلو نمیره. من توی همین وبلاگم با اینکه سعی کردم نقاط مثبت زندگیم رو بگم، اما باز آدمها اون مطالبی که صرفا برای دردو دل می نوشتم و از روی صداقتم بود رو توی سر خودم می کوبیدند. در مواقع عصبانیت که دیگه بدتره، یکدفعه با همون حرفهای راست می شورنت و پهنت میکنن! توی این کشور باید فقط دروغ گفت وگرنه تنها می مونی، منفور میشی.
واقعا قصد نداشتم کسی رو ناراحت کنم. از دید من همه مخلوقات خدا هستند و همه زیبا و محترم و قابل ستایش ان. همه نیاز به جفت و همدم دارند و هیچ گاه خودم رو بهتر از دیگران نمی بینم.
من مقدار زیادی تحت فشار هستم و دیشب به خاطر نیاز جنسی و عاطفی بسیاری که از اثرات خود ارضایی هست چیزهایی رو از روی عصبانیت نوشتم یا برخوردهایی در کامنت ها داشتم که به مزاق خیلی ها خوش نیومد.
از این تریبون عذرخواهی میکنم و واقعا اهل آزار دادن یا ناراحت کردن احد الناسی نیستم. اگر قابل میدونید من رو ببخشید. ضمن اینکه کاش من هم درک بشم که در چه حالت فشاری روزهام رو طی میکنم و در ناامیدی کامل به سر می برم. حرفها وحملات، من رو ناامید تر میکنه. کاش فهمیده بشم.
به این فکر که یک دختر هم نبوده تا حالا...
به این فکر که هنوزم با این سنم مجبورم این کارو بکنم...
به اینکه بقیه دارن به راحتی به هر کسی میدن و من فقط مجبورم کلیپشو ببینم...
به این که این حق من و سهم من نبوده...
به اینکه الان ساعت 2 و نیم بامداد باید پیش زنم می خوابیدم...
به اینکه هنوز نیاز جنسی دغدغه ست، هنوز فکر مشغول سکسه به جایی که 12 سال پیش تموم میشد و به آرامش می رسیدم.
به اینکه بی حس میشم، خسته و خواب آلود میشم، دیگه نا و توان ندارم...
به اینکه دوباره نصیحت ها و چرت و پرت گویی ها شروع میشه...
به اینکه چندین ساله هی می نویسم و می نویسم و می نویسم و یک آدم درست حسابی هم نمیاد اینجا و یکی نه درک میکنه نه دوستم داره نه ....
عصبانی ام.... شدیدا عصبانی ام بابت اینکه شبایی که بهم فشار جنسی میاد مجبورم خود ارضایی کنم. عصبانی ام... مثل آدمایی که گرسنه ان و چیزی حالیشون نیست و ....
خیلی خیلی خیلی زجر کشیدم فقط بابت مسئله ی جنسیم و خیلی خیلی نوشتم و خیلی نصیحت شنیدم و خیلی آدم به درد نخور دیدم. و باز دوباره هر وقت این چیزا رو می نویسم سیل چرت و پرت و دری وری شروع میشه بدون اینکه حتی یک کلمه ی دوستت دارم بشنوی.
تف به این روزگار نا زیبا که آدم هیچ لذتی از زندگیش نمی بره.
جنس مونثی که هیچ وقت نیست و فقط باید فیلمشو دید یا از راه دور تماشاش کرد و شکنجه شد. این همه سال شکنجه شدم،بس نیست؟ لعنت به این دنیا، لعنت به این زندگی
جل الخالق! این همه دختر لخت شدند و براش فیلم فرستادند فقط واسه ی 3 تومن!!. یعنی داشتم فکر میکردم یکی منم، که اگر میخواستم با نام پدرم به شهرت برسم صد برابر بیشتر از این یارو می تونستم و نکردم و حالا میشینم از تنهاییم می نویسم و دخترها بد و بیراه میگن و یکی میگه: تو خودت معلومه چیزی نداری که دخترا بهت پا نمیدن. یکی هم این یارو که دقیقا همسن و سال منه و از اول خارج از کشور بزرگ شده، با دخترهای خارجی سکس می کنه و با افتخار فیلماشم منتشر میکنه. با این احوال، بازم دخترای ایرانی - اونم دخترهایی با اندام های عالی، موهای بلند و زیبا و قیافه های فوق العاده خوب - سر به دست آوردنش با هم رقابت میکنن و باهاش لایو میذارن و براش استوری لختی می فرستند!!!! یعنی اگه بگه از اون چیز خاصتون برام فیلم بگیرید، بهتون 10 میلیون میدم، همه ی دختر خوشگلا شورتشونم درمیارن!
چرا اینطوریه؟ چرا دخترها تا این مقدار عاشق افراد پولدار هستند و حاضرند جزو حرمسرای اون فرد بشن؟ چرا دخترها اگر کسی دور و برش پر از دختر باشه، بیشتر عاشق میشن تا اون پسری که از روی صداقت و پاکی و سلامتش تنهاست؟ اگه به پولداری با این شیوه بود، ما الان بهترین خونه و بهترین امکانات رو می تونستیم صد برابر این پسرک داشته باشیم. هر کسی اسم مارو بشنوه خیال میکنه من باید الان مثل این یارو خارج از ایران سراغ عشق و حال باشم!! کی فکر میکنه که 14 ساله که نیاز جنسیم رو نمی تونم تامین کنم و حتی یک مرتبه هم تجربه ی رابطه با هیچ دختری نداشتم؟
تیپ و قیافمم از این پسرک بهتر نباشه بدتر نیست. واقعا این فیلما رو دیدم خیلی غصه خوردم و توی فکر رفتم.
........
پ.ن: سال قبل که خونه خریدیم، فردِ بنگاهی از روی ظاهر ساده و پایین شهری پدرم و اینکه زیاد هم اهل خرج کردن نیست، خیال میکرد ما سر کارش گذاشتیم و پدرم انقدر پول برای خرید خونه نداره و میگفت: آقا برید اینجا وقت مارو نگیرید!. بعدا صاحب خونه، پدرم رو شناخت و گفت : من 20 سال پیش سرباز شما در فلانجا بودم! و به بقیه هم معرفی کرد تا حساب کار دستشون بیاد. از اون به بعد هم خیلی تحویل می گرفت. طرف تو کار ساخت و ساز و برجسازی بود و پول این خونه رو که گرفت، زد تو یه کار دیگه. باور کردنی نیست. سرباز پدرم 12 ساله که در شمال شهر این خونه رو - که اون موقع نوساز بود و الان کهنه شده - داره و ما بعد از 30 سال تازه خونه ی این آدم رو گرفتیم و خونه دار شدیم. اگر میخواستیم میتونستیم بهترین امکانات رو داشته باشیم. اما نه اهل سوء استفاده بودیم نه اهل بخور بخور. حالا من وبلاگ می نویسم و دخترهای نه چندان زیبا متلک میندازن به شغل نداشته ی من و تنهایی من و خیلی چیزهای من .... خوشگل ترین دخترها هم برای ساشا سبحانی عکس لختی می فرستند!!
داشتم به این فکر میکردم که ما ها تا حالا چطوری زندگی کردیم و چقدر مثبت بودیم که میایم درمورد جنس مخالف می نویسیم و تازه توهین هم می شنویم. اون وقت بقیه ی ملت چطوری زندگی میکنن. اونها توی یک عالم دیگه ای هستند و میتونم حدس بزنم که دخترهای خوشگل که کلی هم آرایش کردند با موهای بلند یا رنگ کرده و پیرهن های مدل عروسی ، خیلی راحت دست در دست پسرها میرقصن و عشق و حال میکنند، و این برنامه ی هر هفته شون هست. درحالیکه ما در این محله ی نظامی هر هفته صدای دعای کمیل مسجد رو میشنیدیم و نمی دونستیم بقیه ی مردم تو چه فضایی هستند.
خیلی دلم میخواد وارد اینجور مجالس مختلط بشم و برم ببینم دختر و پسرا چه کار میکنن. البته میدونم که اونجا مشروب میخورن و من اهل این کار نیستم. حتی ممکنه معذب هم بشم. ولی به این فکر میکنم که لااقل چندتا دختر خوشگل رو می بینم که به راحتی با آدم بگو بخند میکنند نه اینکه هی توی وبلاگ بشینم و بابت نبودن جنس مخالف غصه بخورم یا نهایتا دخترهایی که یک صدم دخترهای خوشگل جامعه هم نیستند بیان و به آدم توهین بکنن. حالا یه عده میان نصیحت میکنن که: «نکن! حیفه، تو تا حالا پاک بودی و خودتو نگه داشتی، بالاخره یک همسر خوب نصیبت میشه!» و با اینجور حرفا فقط مانع از این میشن که آدم طعمی هم از جوونی و زندگیش بچشه. و هیچ اتفاق مثبتی هم برای زندگی آدم نمی افته و اینطوری نیست که مثلا یک دختر ناز و ظریف و خوشگل برای ازدواج پیدا بشه.
فقط دوست دارم یک نفر بهم راهنمایی بده که اینجور جمع های مختلط و پارتی های دختر و پسرها چه طوریه؟ چطوری میشه یهو توی مجلسشون رفت و با این دخترهای خوشگل آشنا شد؟ تمام قصد و نیتم برای زودتر رفتن از خونه ی قبلی به خونه ی جدید این هست که دیگه از مرحله ی خودداری از رابطه با جنس مخالف عبور کنم و برم با دختر و پسرا برقصم و یه دختر خیلی خوشگل رو همینطوری بغل کنم!
پ.ن:
یک زمانی فکر میکردم اگر مطالب جنسی و دختر و پسری بنویسم از اون دخترای اوپن مایند خوشگل شمال شهری اینجا میان! دیدم فقط افراد مشکل دار میان. برام سوال شده که مگه فقط دخترای نازیبا نیاز جنسی دارن، دخترای زیبا حتی نیاز جنسی هم ندارن؟
فیلم درباره ی مافیای مواد مخدر در ایران و معضل جمعیت معتاد بود. پیمان معادی و نوید محمد زاده واقعا عالی بازی کردند و کاملا واقعی به نظر می رسیدند و مجموعه ی فیلم هم ساختار و داستان خوبی داشت و حوصله رو سر نمی برد.
افرادی که برای دیدن این فیلم دعوت شده بودند همه آدم های سطح بالای جامعه و کسانی که سرشون به تنشون می ارزید بودند. یکی از این افراد فرمانده اسبق هوانیروز ارتش و از دوستان پدرم بود که به محض اینکه خودم رو بهش معرفی کردم، بسیار تحویل گرفت. قبلا به منزلشون در قیطریه رفته بودیم که درگیر بیماری سرطان بود و شنیدم که برای درمان پیش فرزندانش در آمریکا رفته بود.
پدرم هم که علاقه به فیلم نداشت، وقتی زنگ زدم و گفتم که تیمسار اینجاست و سراغت رو میگیره، بالاخره اومد تا دوستان قدیمیش رو ببینه.
دخترهای خوب و زیبا و با کلاس ، زیاد بودند اما طبق معمول فیلتر حجاب و چادر مانع از این شد که مادرم حتی به عنوان یک گزینه بخواد سراغ یکیشون بره. البته قطعا این دخترهای خوشتیپ هم اهل خواستگاری سنتی و شماره تلفن دادن نیستند و دلشون میخواد با پسر دوست بشن(یا احتمالا دوست پسر دارند)، از طرفی در یک همچین مراسم هایی که تا حالا صدها بار اینجور دخترهای خوشگل رو دیدم، خیلی زشت هست که خود پسر جلو بره و به اینها که خانواده هاشون مارو میشناسن، پیشنهاد دوستی بدم. بنابراین وقتی از تنهاییم می نویسم، افراد رهگذری بدون شناخت من و خانوادم، شروع به توهین میکنند و اصلا متوجه نیستند که گاهی بدلیل بالا بودن موقعیت خانواده و خود آدم، توقعاتی از همسر آینده وجود داره که پیدا شدن اون گزینه ی مد نظر رو سخت کرده.
این یعنی از این به بعد و در سال ۹۸ باید نگران جنگ با ایران باشیم. چون ایران هم متقابلا نیروهای آمریکایی در منطقه (عراق و افغانستان و خلیج فارس) رو تروریست نامیده.
تروریست معرفی کردن سپاه یعنی چی؟ یعنی یک ارتش و سازمان رسمی نظامی کشوری رو تروریستی اعلام کنی. یعنی از این به بعد هیچ مقام عضو سپاه نمی تونه به دعوت مقام نظامی کشورهای دیگه ، در خارج از کشور حضور داشته باشه چون دستگیر و کشته میشه و حتی کشورها برای اینکه مورد تنبیه آمریکا قرار نگیرند ملزم به رعایت این قانون هستند. اقدام متقابل سپاه هم در صورت کشته شدن نیروهاش، حمله به نیروهای آمریکایی یا متحدین آمریکایی (مثل عربستان و اسرائیل) می تونه باشه. در واقع آمریکا با این کار میخواد یک جنگ دیگه ای در منطقه راه بندازه و یک سوریه ی دیگه در ایران درست کنه.
واضح ترش اینطوریه که هر کسی طی ۴۰ سال اخیر حتی به عنوان رزمنده عضو سپاه بوده و جنگ رفته، یا اون جوونی که الان سربازیش در سپاه هست یا اون کسی که صرفا کار مهندسی و تخصصی یا خدماتی در سپاه انجام میده هم تروریست هست. این یعنی خیلی از مردم ایران از دید آمریکا تروریست هستند، چون اکثر اقتصاد مملکت در اختیار سپاه هست و بیشتر شرکت های ایران با سپاه همکاری دارند و خیلی ها در سوابقشون همکاری با سپاه وجود داره. در بیانیه پمپئو حتی احمدی نژاد هم عضو سپاه نامیده شده! یعنی حساب بکنید حتی اصلاح طلب ها و ملی مذهبی هایی که فقط برای جنگ لباس سپاه یا بسیج رو به تن کردند و در پروندشون عضویت در این نهاد وجود داره، از دید آمریکا تروریست هستند!
اما این کار ترامپ ، بر عکس باعث تقویت سپاه و نیروهای تندرو در ایران میشه. هرچی که مردم از جنگ و دخالت خارجی بترسند، به سمت حکومت و حتی سپاه گرایش پیدا می کنند. توجیه حکومت برای سرکوب اعتراضات و نیروهای سیاسی منتقد بیشتر از قبل میشه. دولت فعلی آمریکا حتی از جورج بوش پسر هم تندرو تر و جنگ طلب تر هست. اینکه بلافاصله نتانیاهو از ترامپ تشکر میکنه، نشون میده که انگار ترامپ تحت امر نتانیاهو قرار داره و فرامین اسرائیل رو مو به مو اجرا میکنه. قبل از این هم بلندی های جولان سوریه رو به اسرائیل بخشید! حالا این آدم احمق برای فروش سلاح هاش نیاز به یک جنگ بین عربستان و ایران یا اسرائیل و ایران داره. این اقدامات به ضرر خود آمریکا و کل جهان میشه، حالا ببینید.
.....
پ.ن:
۱ـ جالب اینجاست که این تروریستی اعلام کردن سپاه مصادف شده با روز ولادت امام حسین که در تقویم ایران به روز «پاسدار» موسوم هست. درست مثل سیزده آبان که سالروز اشغال سفارت آمریکا بود و آمریکا تحریم ها رو دراین روز برگردوند. انگار یک برنامه ریزی پشت قضیه هست و نطق ها هم کاملا توسط افراد ایرانی اپوزیسیون مثل منافقین(مجاهدین خلق) برای ترامپ و وزیر خارجش نوشته میشه.
۲ـ سردار باقری که رئیس ستاد کل نیروهای مسلح و در رأس کل ارتش و سپاه قرار داره، یک سپاهیه. یعنی از دید آمریکا این فرد هم تروریست شناخته میشه! یعنی کل نیروهای مسلح ایران تروریستند! سردار اشتری (فرمانده کل نیروی انتظامی) هم یک سپاهیه که خود پمپئو هم در نطقش اسمش رو آورد. یعنی نیروی انتظامی هم یک سازمان تروریستی محسوب میشه! علی شمخانی (دبیر شورای عالی امنیت ملی) هم عضو سپاه هست. خیلی از ارتشی ها هم سپاهی بودند و خیلی از مسئولین دولت فعلی و سابق هم سابقه ی سپاهی دارند و ایضاْ نمایندگان مجلس و سفرا و و و ! یعنی از این به بعد «همه» یکجوری عضو سپاه به حساب میان و درهرجای دنیا مقامات کشورها مجاز هستند که هر ایرانی رو به بهونه ی تروریست بودن زندانی و اعدام بکنن! یعنی تنش و درگیری گسترده در سطح دنیا.
۳- الان در مقاله ای در این باره میخوندم که آمریکا قانونی تصویب کرده که به هر گروه تروریستی در خاک هر کشوری بدون اجازه کنگره میتونه حمله نظامی کنه و با همین قانون به بن لادن در پاکستان حمله کرد، حالا همین اتفاق در مورد ایران هم می افته.
نمی دونم چه حسیه که هر وقت بیش از یک روز توی اتاق خالی تنها هستم، دلم بدجوری میخواد که یک دختر خانمی به عنوان همسر یا شریک زندگیم پیشم باشه. بدجوری نیاز جنسی و عاطفی پیدا می کنم. یادم میاد اولین سفر خارج از کشورم که به سریلانکا رفته بودم هم یک واحد جداگانه از هتل که دو تخته بود و تلوزیون و حمام جداگانه داشت در اختیار من بود و پنجره ی روبروش یک منظره از طبیعت زیبا و دریا بود. از اون موقع که سال ۸۵ بود همش تنها توی اتاق به بودن یک دختر در کنارم فکر میکنم و عذاب میکشم.
دیگه فکر کنم ۳۲ سالگی سنی باشه که تا الان باید همسر و خونه ی جدا می داشتم. نمی دونم چرا هنوز هم بابت این قضیه باید زجر بکشم؟
از اینکه هیچ کسی در دنیا وجود نداره که رنج ها و مصیبت های یک مرد و جنس مذکر رو بابت تجردش درک کنه، در تعجبم. میل جنسی و بودن با جنس مخالف، از بدیهی ترین حقوق زندگی هر انسانی هست که فقط ما به علت ایرانی بودن، نمی تونیم به این حقمون برسیم. هرجای دیگه ی دنیا بود حتما تا الان کسی برای من وجود داشت.
.....
پ.ن:
۱ـ هنوز نمی فهمم که چرا در کشور ما، نیاز غریزی به شغل و درآمد و یا مدرک تحصیلی ارتباط داره؟ تمام پسرها از دبیرستان و اول دانشگاه با دخترها دوست بودند و رابطه ی عاشقانه یا جنسی رو تجربه کردند. اما به من که رسید، هیچ کسی نفهمید که اگر دختر بود من هم انگیزه داشتم که یک شغل خوب داشته باشم یا تحصیلات تکمیلی رو ادامه بدم. واقعا نمی فهمم بلوغ جنسی و تمایل شدید به جنس مخالف، چه ارتباطی به تحصیلات دانشگاهی داره؟ واقعا نمی فهمم که چرا از ۱۸ سالگی که به خدا، پدر و مادرم، فضای مجازی و فک و فامیلم التماس میکنم که باید یک دختر ( مثل همه ی پسرهای اون سنی) کنارم باشه و فکرم قفل شده، هیچ کسی اجابت نکرد و همه میگفتند باید اول بری دانشگاه؟ چرا؟ چرا هنوز هم همه به فکر شغل دادن هستند و درک نمی کنن که نیاز جنسی شغل و مدرک حالیش نیست و الان - دقیقا همین الان - میخواد یک دختر برهنه و راحت در مقابل آدم باشه؟!
۲ـ من نباید توی این سن همچنان در حسرت دیدن اندام دختر و تخیل کردنش باشم و خودارضایی کنم. من باید تا حالا یک بار واژن و بالاتنه ی دختر رو از نزدیک می دیدم و لمس میکردم. واقعا این نامردی و بی عدالتی دنیاست که هنوز هم درست مثل ۱۴ سالگی در حسرت یک بدن دخترونه، شب ها رو تا صبح پای کلیپ میشینم و زجر میکشم. من باید واقعیش رو تجربه می کردم. به کی از این درد بگم؟
۳ـ بعضی ها میگن برو فاحشه خونه و نیازت رو برطرف کن!!! چرا اینطوریه؟ یک پسر توی یک خانواده ی درست حسابی و متشخص و مذهبی ، بدون اینکه کار خلافی کرده باشه یا اصلا در مخیله ش گناه و فسادی وجود داشته باشه، به صرف کنجکاوی شدید جنسی و نیاز به جنس مخالف، انقدر براش دختر نیست که باید بره ج ..ده خونه؟ یا بره صیغه کنه؟ آخه برای چی اینطوریه؟ مگه باقی آدما نیاز جنسی ندارند؟ این همه دختر و پسری که از ۱۵-۱۶ سالگی در زمانی که من مدرسه میرفتم به همدیگه نامه عاشقانه میدادند و توی پارکها همو بغل می کردند،آیا فاحشه بودند؟ این همه آدم که از اول دانشگاه با هم دوست میشن، فاحشه ان؟ چرا به من که میرسه میگن باید فاحشه بشی یا من رو در حد هرزه های خیابونی پایین میارن؟

من آدم فوتبالی نیستم و شاید جزو معدود پسرها یا مردانی هستم که خیلی پیگیر برنامه ی ۹۰ نبودم. اما در حد همون بازیهای تیم ملی در جام جهانی یا جام ملت های آسیا، فوتبال رو دنبال میکردم و حس می کردم که بین تمام گزارشگران فوتبال ، هنوز یک نفر با تسلط، فن بیان، اطلاعات و هیجان عادل فردوسی پور وجود نداره. این آدم نخبه و خاص بود و دیدن فوتبال نه با جواد خیابانی نه با سرهنگ علیفر نه با پیمان یوسفی و نه با مزدک میرزایی و نه احمدی، به دلچسبی و زیبایی صدای عادل فردوسی پور نیست.
خیابانی خیلی بیش از حد احساساتی میشه و سوتی میده و حرفهای اضافه بر فوتبال که روی مخ بیننده هست میزنه. با پیمان یوسفی و مزدک و علیفر، آدم همش خوابش می بره و ۵ دقیقه بعد از اینکه گل زده میشه، تازه دوزاری اینها می افته که باید لغت «گل» رو اعلام کنن! اما خداوکیلی عادل فردوسی پور یک صاحب سبک و خلاق بود که حتی اگر بازی ایران مساوی هم میشد، از دیدن بازی خسته نمیشدی.
انتقادات زیادی به فردوسی پور هست از جمله اینکه من شخصا از اینکه از کیروش حمایت می کرد و معروف به «کیروشی پور» شده بود و هیچ انتقادی به این مربی خارجی به خاطر نتایج ضعیفش در جام جهانی نمی کرد، ناراحت بودم. اما از حق نگذریم حذف فردوسی پور، یک جور خودزنی و حماقت محض برای صدا و سیما و کل حکومت بود.
الان تمام شبکه های اونطرف آبی از خداشون هست که ده برابر پولی که عادل از صدا و سیما میگرفت رو بهش بدن تا براشون یک برنامه ی فوتبالی درست کنه و شک نکنید اگر خود فردوسی پور در یک کانال تلوزیونی مستقل برنامه درست کنه، بسیار پربیننده تر از تمام شبکه های صدا و سیما میشه. اشتباه کسانی که این فرد رو با نگاه سیاسی حذف کردند در این بوده که بدون درست کردن یک نفری معادل عادل، یکدفعه حذفش کردند. حتی محمدحسین میثاقی هم هیچ گاه نمیتونه به خوبی و حرفه ای گری عادل برنامه ای درست کنه و ناخن کوچیکه ی ۲۰ سال پیش عادل هم نمیشه.
بابت حذف عادل فردوسی پور عمیقا ناراحتم ولی مطمئنم که جای پیشرفت برای فردوسی پور همچنان هست و به زودی جذب یکی از تلوزیون های خارجی میشه.
.....
پ.ن: عادل فردوسی پور متولد رفسنجان کرمان و از افراد نزدیک به مدیر اسبق صدا و سیما (محمد هاشمی) که برادر هاشمی رفسنجانی هست، بود. در اون زمان پورمحمدی رئیس شبکه ۳ بود که به مدیران میانه روی حکومت نزدیک بود. بعد از روی کار اومدن علی عسکری در صدا و سیما و منش رهبری در حذف همه ی افراد با سابقه به بهونه ی «جوونگرایی»، یک پسر متولد ۶۷ که پسر باجناق حدادعادل هست، رئیس شبکه ۳ شد. اینها هم دقیقا مدل احمدی نژاد هستند و میخوان به قول خودشون «حلقه بسته ی مدیریت» رو پاره کنند و به دست نیروهای جوان حزب اللهی بسپرند و در واقع حکومت رو از افرادی که خیلی ولایتمدار و حامی رهبری نیستند پاک کنند. عادل فردوسی پور هم از معدود افراد مطرح تلوزیون بود که در سال ۸۸ به عنوان استاد دانشگاه، حمایت خودش رو از میرحسین موسوی اعلام کرده بود و حتی در برنامه هاش گریزی هم به مسائل روز سیاسی میزد و از شجریان (که اون هم مغضوب صدا و سیماست) تجلیل کرده بود. همین چیزها باعث شد که در اولین اقدام مثلا انقلابی (با شیوه ی احمدی نژادی) عادل فردوسی پور که به تازگی برنامه ش توسط مردم به عنوان پربیننده ترین برنامه ی صدا و سیما انتخاب شده بود، حذف بشه! به همین راحتی.
حالا حکایت مادر منه. کل زندگیش بر مبنای کارها و اعمال اضافه ای هست که در مفاتیح و کتاب های دینی نوشتند و خیلی هم مقید هست که همه رو انجام بده! به جایی که زندگی کنه، در واقع وقتش و عمرش رو روی چیزهای دینی گذاشته که اضافه بر ۱۷ رکعت نماز و واجبات هست و اصلا فرصت تفریح و کار و زندگی شخصی نداره! مثلا امروز (مثل بیشتر ایام خاصی که توی کتاب دعا نوشته) روزه بود، و به خاطر روزه ، همیشه خسته و کسل هست و مجبور هست استراحت کنه.
مادرم روزهاش رو بر اساس نماز تنظیم میکنه. یعنی صبح ساعت ۵-۶ باید بیدار بشه و حتما مسجد بره. بعد از نماز صبح هم تا ساعت ۹، مشغول خوندن نمازهای مستحبی و دعای عهد و زیارت عاشورا و این چیزهاست! ۹ تازه میخوابه تا ظهر! ظهر دوباره میره مسجد و یک ساعت مسجده! ناهار ساعت ۳ آماده میشه چون کلا مسجد رو واجب تر میدونه. حتی به این هم که نماز اول وقت بخونه اکتفا نمیکنه و هر جا مهمونی بریم یا عجله هم داشته باشیم باید منتظر بمونیم تا مادرم از مسجد بیاد.
تمام تفریح و لذتش در اینه که زیارت بره، و اصرار زیادی داشت که ایام تعطیلات حرم امام رضا بریم و بعد هم حتما هر دو سه هفته یکبار باید شاه عبدالعظیم بره! نمیگم مادرم افراطیه، چون اصلا رفتار تند و بدی با ما نداشته یا سخت گیری نمیکنه. اتفاقا از روی سادگی و قلب ضلالش هست که تمام حرفهای روحانیون و کتابهای دعا و غیره رو باور میکنه. اما تبدیل به یک خانم افسرده ای شده که دائما باید سخنرانی مذهبی یا مداحی از تلوزیون گوش بده و گریه کنه! حتی کلیپ هایی هم که در تلگرام می بینه همش همین چیزهاست!
همین میشه که از ازدواج بچه هاش غافل شده. از زندگی بچه هاش که هیچ، از زندگی خودش هم غافل شده و متوجه نیست که خدا و دین و خلقت همه اول برای زندگی خود آدم هستند، میخوان آدم ها راحت تر و بهتر زندگی کنن، قرار نبوده که دین مانعی برای زندگی معمول انسان ها بشه. حیف که حرف امثال من تاثیری در رفتار پدر و مادرم نداره.
حدسم درست بود. معمولا دخترایی که مذهبی ترن بعد از ازدواجشون پسرای غریبه رو حذف میکنن. طبیعی و درستش هم همینه چون میخوان دلشون فقط در گرو همسرشون باشه. راستش این رو که دیدم، یاد قدیمای خودم افتادم و اینکه بدون اینکه حتی دختری توی زندگیم باشه، به همسر آینده فکر میکردم و تا این حد با هیچ دختری در مجازی هم ارتباط نداشتم. یعنی به محض اینکه میخواست ارتباطی از یک حدی با دختر صمیمی تر بشه بیخیالش میشدم و فوری از ذهنم پاک میکردم.
همیشه میگفتم: به محض اینکه ازدواج کنم، وبلاگ و صفحات مجازی (و اون زمان یاهو مسنجر) رو فورا پاک میکنم و زندگیمو فقط صرف همسرم میکنم. انقدر می پرستمش و انقدر هر روز باهاش بیرون میرم که یک لحظه هم به دنیای مجازی و دختراش فکر نکنم.
اما چند ساله فهمیدم که اشتباه میکردم. قرار نبود خود به خود و از طریق خانوادم دختری برای من پیدا بشه که اون هم تا قبلش با هیچ پسری نبوده باشه. الان دیگه امیدی به ازدواج هم ندارم و میدونم تا ابد دختری نیست. برای همینه که در مورد نیازم و همه چیزی که میخواستم با یک دختر انجام بدم در وبلاگم مینویسم. وگرنه هیچ وقت اهل جار زدن مسائل شخصی و نیاز جنسی پیش جنس مخالف نبودم و دنبال بهره برداری از هیچ کسی نیستم.
یعنی آدم میخواد توی این بهار قشنگ، با یک دختر پارک بره. دوست داره یکی باشه که بغلش کنه و موهاش رو نوازش کنه. آدم فکر میکنه دیگه از سال جدید شاید یک دختر باشه، شاید یکی باشه که بشه باهاش تلفنی صحبت کنه یا باهاش قرار حضوری گذاشت.
نمی دونم این بهار لعنتی که هر حیوون و پرنده و جنبده ای جفتش رو پیدا کرده و در حال جفتگیری و زاد و ولد هست، چرا آدم بیشتر دلش جفت و همسر میخواد ولی هیچ کسی وجود نداره؟ دیگه باید به کجا رجوع کنیم و به کی بگیم؟ هر سال همین اتفاق می افته و من ۱۵ ساله که توی وبلاگم هی از این حالت به شدت فشار از تنهایی میگم اما کسی نیست.
هر چقدر از خانوادم میگم که ثابت کنم که آدم کمی نیستیم، هر چقدر از وضعیتم میگم که ثابت کنم انسان بدی نیستم، هر چقدر از نیازها و مسائل شخصیم میگم که شاید یک نفر درکم کنه، اما کسی وجود نداره.
.....
پ.ن: حتی چند روزه که انگیزه ای برای بردن وسایل و رخت و لباسها و کمدهام به خونه ی جدید ندارم. همش فکر میکنم نیاز به یک فردی دارم که باهام صحبت کنه و از نظر عاطفی بهم آرامش بده. همش فکر میکنم آخرش که چی؟ چرا پس این دوران تنهایی تموم شدنی نیست؟ چرا هیچ سالی با زوجیت من شروع نمیشه؟ خیلی ساله که هی نا امید میشم و میگم ولش کن دختر نیست، بعدش دوباره امیدوار میشم و میگم شاید خونمون رو عوض کنیم دختر باشه! شاید پولدار بشیم دختر باشه! شاید....
میرم توی گروه تلگرام بچه های دانشگاه سوره، می بینم اکثر دخترا به پسرای اونجا که همسنشون هستن محل نمیدن ولی به من محل میدن. کافیه یک پست در مورد ازدواج و تنهایی و دختر بنویسم، چند تا دختر ریپلای میکنن و در موردش اظهار نظر میکنن و دلشون میخواد با من حرف بزنن. کاملا حس میکنم که دخترای ۲۰ تا ۲۵ سال دنبال یک پسری در سن من هستند که اهل ازدواج هم باشه.
دخترا حتی دیگه مثل سابق نیستند که از مسائل جنسی بدشون بیاد فقط میخوان یک پسر در سن من نیاز جنسیشون رو برطرف کنه نه یک پسر ۲۰ ساله که آدم به حسابش نمیارن.
سوالم اینه که چرا؟ چرا اون موقع که آدم شدیدا به شمای دختر احتیاج داره و داره بابت نیازهای جنسی و عاطفیش کلافه میشه و یک دختر براش فوق العاده جذابه و هنوز با یک دختر هم ارتباط مجازی یا واقعی نداشته،اون موقع از ماها خوشتون نمیاد؟ چرا یک نفرتون محل سگ نمیذارید ولی وقتی دیگه این چیزها برامون عادی میشه و به یک خاطره ی تلخ تبدیل میشه، خوشتون میاد؟ چرا وقتی که از طرف خانواده و فامیل تحت فشاریم که حتما باید کنکور بدیم و درس بخونیم و دانشگاه بریم، اما ذهنمون درگیر جنس مخالف هست و دلمون میخواد در همین لحظه یک دختر پیشمون باشه و بوسش کنیم و ازش آرامش بگیریم، یکیتون نیست،اما وقتی دیگه هیچ چشم اندازی برای آیندمون نداریم و به سنی رسیدیم که باید بچه می داشتیم و زندگیمون سر و سامونی میگرفت، همتون پیداتون میشه؟
حالا اگر سالها توی وبلاگ التماس کنیم و بگیم تنهاییم، قحطی دختره و باز هم دختر نیست.اما به محض اینکه وارد رابطه یا ازدواج بشیم، صدها گزینه ی خوب دختر پیدا میشه!!
موندم من پسر باید دقیقا چی بپوشم یا چی رو در بیارم که برای یک دختر جذاب تر از قبل به نظر بیام؟ هر کاری بگی در اینکه ظاهرم رو تغییر بدم و زیباتر و لاکچری تر به نظر بیام انجام دادم. یعنی دیگه از تراشیدن ریش و کت تک پوشیدن و کت شلوار رسمی و تی شرت و عینک دودی و شلوار جین و یقه اسکی و کاپشن چرم و گرفتن آیفون ایکس و هر تیپی بگی عبور کردم و در حسرت این بودم که ببینم برای کدوم دختر جذابم یا چه کسی توی اینستاگرامم از من خوشش میاد؟ جز خاله و عمه که میگن : به به چه خوشتیپ، ندیدم یک دختر خوشگل هم یهو به آدم کراش پیدا کنه و یک آلارمی در مورد ارتباط بده!
فکر کنم دیگه باید سمت شلوارک و یقه ی باز و گردنبند و دریای مدیترانه برم! هرچند قبلا که از روسیه و چین و ترکیه و سریلانکا و دبی و مالزی و جاهای دیگه عکس گذاشتم، باز هم خبری از یک دختر زیبا نشد.
"بمناسبت سیزده بدر و عشق و خاطره"
استاد ﺷﻬﺮﯾﺎﺭ ﺗﺎ 47 ﺳﺎﻟﮕﯽ ﻣﺠﺮﺩ ﺑﻮﺩ ﻭ ﺑﻪ ﯾﺎﺩ ﻋﺸﻖ ﺟﻮﺍﻧﯽ ﺍﺵ ﺍﯾﺴﺘﺎﺩ ...
ﺩﺭ ﺩﻭﺭﺍﻥ ﺟﻮﺍﻧﯽ ﻭﻗﺘﯽ ﺑﻪ ﺧﻮﺍﺳﺘﮕﺎﺭﯼ ﻣﻌﺸﻮﻗﺶ ﺭﻓﺖ، به ﺍﻭ ﺟﻮﺍﺏ ﺭﺩ ﺩﺍﺩﻧﺪ ﭼﻮﻥ ﺍﺯ ﻣﺎﻝ ﺩﻧﯿﺎ ﺑﯽ ﺑﻬﺮﻩ بوﺩ !!!
ﻭﻟﯽ ﻭﻗﺘﯽ در ﯾﮏ ﺭﻭﺯ ﺳﯿﺰﺩﻩ به ﺩﺭ ﻣﻌﺸﻮﻗﻪ ﯼ ﺩﻭﺭﺍﻥ ﺟﻮﺍﻧﯿﺶ ﺭﺍ ﺑﺎ ﻫﻤﺴﺮ ﺛﺮﻭﺗﻤﻨﺪ ﻭ بچه ﺑﻪ ﺑﻐﻞ ﺩﯾﺪ ، ﺍﯾﻦ ﺷﻌﺮ ﺭﺍ ﺳﺮﻭﺩ که واقعاً معرکه است :
یار ﻭ ﻫﻤﺴﺮ ﻧﮕﺮﻓﺘﻢ ﮐﻪ ﮔﺮﻭ ﺑﻮﺩ ﺳﺮﻡ
ﺗﻮ ﺷﺪﯼ ﻣﺎﺩﺭ ﻭ ﻣﻦ ﺑﺎ ﻫﻤﻪ ﭘﯿﺮﯼ؛ ﭘﺴﺮﻡ
ﺗﻮ ﺟﮕﺮﮔﻮﺷﻪ ﻫﻢ ﺍﺯ ﺷﯿﺮ ﺑﺮﯾﺪﯼ ﻭ ﻫﻨﻮﺯ
ﻣﻦ ﺑﯿﭽﺎﺭﻩ ﻫﻤﺎﻥ ﻋﺎﺷﻖ ﺧﻮﻧﯿﻦ ﺟﮕﺮﻡ
ﻣﻦ ﮐﻪ ﺑﺎ ﻋﺸﻖ ﻧﺮﺍﻧﺪﻡ ﺑﻪ ﺟﻮﺍﻧﯽ ﻫﻮﺳﯽ
ﻫﻮﺱ ﻋﺸﻖ ﻭ ﺟﻮﺍﻧﯿﺴﺖ ﺑﻪ ﭘﯿﺮﺍﻧﻪ ﺳﺮﻡ
ﭘﺪﺭﺕ ﮔﻮﻫﺮ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺯﺭ ﻭ ﺳﯿﻢ ﻓﺮﻭﺧﺖ
ﭘﺪﺭ ﻋﺸﻖ ﺑﺴﻮﺯﺩ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺁﻣﺪ ﭘﺪﺭﻡ
ﻋﺸﻖ ﻭ ﺁﺯﺍﺩﮔﯽ ﻭ ﺣﺴﻦ ﻭ ﺟﻮﺍﻧﯽ ﻭ ﻫﻨﺮ
ﻋﺠﺒﺎ ﻫﯿﭻ ﻧﯿﺮﺯﯾﺪ ﮐﻪ ﺑﯽ ﺳﯿﻢ ﻭ ﺯﺭﻡ
ﺳﯿﺰﺩﻩ ﺭﺍ ﻫﻤﻪ ﻋﺎﻟﻢ ﺑﻪ ﺩﺭ ﺍﻣﺮﻭﺯ از ﺷﻬﺮ
ﻣﻦ ﺧﻮﺩ ﺁﻥ ﺳﯿﺰﺩﻫﻢ ﮐﺰ ﻫﻤﻪ ﻋﺎﻟﻢ ﺑﻪ ﺩﺭﻡ
ﺗﺎ ﺑﻪ ﺩﯾﻮﺍﺭ ﻭ ﺩﺭﺵ تازه ﮐﻨﻢ ﻋﻬﺪ ﻗﺪﯾﻢ
ﮔﺎﻫﯽ ﺍﺯ ﮐﻮﭼﻪﯼ ﻣﻌﺸﻮﻗﻪﯼ ﺧﻮﺩ ﻣﯽﮔﺬﺭﻡ.
#شهریار
وقتی من پست قبلی رو در مورد خوشحالی بارندگی شدید نوشتم، فکر میکردم که همون سیل قبلی بوده و دیگه تموم شده و اخبار سیل جدید رو دنبال نکرده بودم. دیگه از یک حدی هم دائما سیل بیاد باعث بدبختی میشه. کاش لااقل بتونن این حجم زیاد آب رو مدیریت و بهره برداری کنند. یا اگر آبهای زیرزمینی پر بشه، حداقل بعدها میشه از این آب استفاده کرد.
بعضیا میگن هنوز هم دیر نشده، سن ازدواج برای همه بالا رفته، هنوز هم جوونی و میتونی تا آخر عمر لذت ببری. اما چه تفاوتی داره که ۲۰ سالگی ازدواج کنیم یا ۳۰ سالگی یا ۴۰ سالگی؟ تفاوت در تغییر ظاهر و بدن و روحیه ست. هر وقت یک زن و شوهر ۴۰-۵۰ ساله رو توی فامیل نگاه می کنم، پیش خودم میگم: اینا دیگه چه رغبتی به سکس دارند؟ اصلا با این شکم و موی سفید و قیافه ی داغون، آیا لذتی هم از رابطه ی جنسی می برن؟
حالا فرض کنید من ۳۲ ساله هنوز یک بار هم تجربه ی رابطه ی جنسی نداشتم و به سرعت باد در حال رفتن به سمت پیری هستم. حتی برفرض اینکه الان هم یک گزینه ای برای من وجود داشته باشه و نخوام نامزد بازی کنم و بلافاصله ازدواج کنم، یعنی هیچ زمانی دیگه برای لذت بردن و جوونی کردن ندارم و سکس دیگه اون لذتی رو برام نداره که ۲۰ سالگی داشت.
اگر یک پسر ۲۰ ساله، تا ۳۵ سالگیش هنوز موهاش پرپشت هست و نریخته و سفید هم نشده ، اندامش هنوز جذابه و شکم درنیاورده، یعنی حداقل در این ۱۵ سال که سکس داشته، بهترین لذت ممکن رو در دوره ی جوونیش برده. اما یکی که ۳۵ سالگی ازدواج میکنه، تا چه مدتی میتونه فقط از سکس لذت ببره؟ نهایتا ۵ سال، اون هم اگر زنش زیر ۲۵ سال باشه. بعد بلافاصله باید بچه دار بشه، چون هرچی که سن بالاتر میره دیگه اون حال و حوصله برای بزرگ کردن و بازی کردن با بچه کمتر میشه.
آوردن بچه همانا، و کم شدن میل جنسی همانا. چون زن ها بعد از زایمان فرم اندام و بدنشون به هم میریزه. مردها هم ناچارا درگیر مسئولیت پذیری بیشتری برای زن و بچه میشن. این دیگه چه ازدواجیه؟
من دقیقا وقتی ۱۸-۱۹ سالم بود، برای اینکه لااقل دهه ی ۲۰ زندگیم رو بتونم جوونی کنم و از این میل و غریزه ی طبیعیم استفاده کنم، حرف از ازدواج زدم و هیچ گاه فکر نمیکردم از پدرم که ۲۸ سالگی و خیلیییییی دیر ازدواج کرده بود، ازدواجم دیرتر بشه. الان که دیگه میدونم هیچ وقت ازدواج هم نمیکنم. اما حتی الان هم اگر ازدواج کنم دیگه به هیچ دردی نمیخوره. هیچییی... نه جوونی توشه، نه لذت جنسی، نه انگیزه، نه چشم اندازی به آینده.
............
پ.ن: میگن چرا همش روی «سلامت» بودنت تاکید می کنی؟ اخیرا دوباره ایام عید ، دختر خاله های پدرم رو دیدم. اینها مادرزادی چشماشون چپ هست و به این خاطر نتونستند ازدواج کنند و به تجرد قطعی رسیدند و مادرم همش دلش براشون می سوزه که خواهر سالمشون(زن عموم) ازدواج کرده اما اینها موندند. دارم فکر میکنم که من نه چشم چپ هستم نه چهره ی بدی دارم، از طرفی در یک خانواده ی [از نگاه همه] پولدار و مطرح هستم ولی مجردم!!! همینطوری الکی و بدون هیچ دلیلی تا آخر عمر مجرد موندم و بهترین دورانم رو از دست دادم!!

نتانیاهو (نخست وزیر اسرائیل) چند ماه پیش یک کلیپی با زیرنویس فارسی منتشر کرد که خشکسالی ایران رو مسخره میکرد و یک پارچ آب جلوش گذاشته بود و میگفت: بیاید از ما یاد بگیرید که چطوری کشورتون از خشکسالی نجات پیدا کنه.
به نظر من بارش های شدید اخیر و پر شدن تمام سدها و دریاچه ها، محکم ترین سیلی خدا/ آفرینش/ هستی به نتانیاهو بود. طوری که در عرض چند روز دریاچه ی ارومیه تقریبا پر شد، و به قدری داره بارون میاد که بسیاری از رودخانه هایی که سالها خشک بود، همه سر ریز شده. میگن مثل داستان یوسف پیامبر شده و بعد از سالها خشکسالی ، حالا چند سال نعمت و برکت وارد کشور ما شده.
با این بارندگی کشاورزی و باغ های میوه رونق میگیره، مراتع و دشت ها سرسبز و آباد میشن و کلی تولید دام و پرنده گسترش پیدا می کنه. حالا ملتی که تا چند سال پیش از خشکی ناله میکردند، ناراحت شدند و باز غر میزنن که چرا سیل اومد. من که خوشحالم و امیدوارم تا آخر بهار همینطوری بارندگی داشته باشیم.
ایشالا سیلی بعدی به ترامپ و نتانیاهو این باشه که گورشون رو گم کنن و توی انتخابات بعدی رای نیارن. کسایی که مغرورن و فکر میکنن قوم برتر و برگزیده ی خدا روی زمینن باید یکجوری حالشون گرفته بشه. البته در ایران خودمون هم از این آدما داریم.
به پدرم التماس کردم که تو رو خدا این فیلم رو بیا و مارو هم ببر. مارو با اهالی هنر و سینما مرتبط کن. هر چقدر که اونها فکر میکنن پدر من فرهیخته و روشنفکر و این چیزهاست و میخوان وارد این مقوله بکننش، پدرم نمیاد و خودش رو قاطی نمیکنه.
حالا اگر نوید محمدزاده و پیمان معادی و دیگران هم باشن و ما هم کنار اونها جلو بشینیم که عالی میشه. لااقل یک لینک به قشر سلبریتی بزنیم و بتونیم با اینها مرتبط بشیم. شاید از این طریق با دخترهای این طیف هم آشنا شدیم!

یهو ۴-۵ سالته، متوجه میشی پسر رضا خان هستی! با همون شهرت و شناخته شده بودن برای ملت، و همون دیکتاتوری و خشونت با خانواده و همه! کسی حق نداره جیک بزنه، حق نداره بگه بالای چشمت ابروعه وگرنه دهنش سرویسه. هیچ نوع آزادی وجود نداره و دائما تحقیر و توهین میشنوی و به جایی که مثل بقیه یک پدری داشته باشی که پارک و گردش ببرتت، باهات بازی کنه، برات بستنی و شکلات بخره، یک بار بغلت کنه یا ماچت کنه، هر روز باید از اومدنش وحشت داشته باشی و فکر کنی یک آدم بسیار سرسنگین و پخته و مسنی هست که تازه تو بهش مدیون هستی که خالقت بوده!
انقدر از بچگی از دست پدر دیکتاتورم خسته شده بودم که فکر میکردم باید ازدواج کنم تا از شر این خونه نجات پیدا کنم. فکر میکردم همون ۱۸-۱۹ سالگی میتونم با یک دختر دوست بشم. انگار بهشت من این بود که یک دختر بیاد و با هم از خونمون فرار کنیم و یک جوری باهاش بشینم و از دست زندگیم و عدم محبتی که از خانوادم دریافت میکردم دردو دل کنم و اون دختر من رو در آغوش بگیره و بوس کنه و کلی درک و محبت کنه، و بگه: عزیزم تو چقدر زجر کشیدی!!!
من نمی دونم چطوری باید یک همچین پدر دیکتاتوری رو همچنان تحمل کنم و چرا هیچ وقت نشد که یک دختر در همون دوران پیش من بیاد تا لااقل کمی از فشار روحیم کم بشه و حس کنم من هم انسانم و کسی دوستم داره؟ با اینکه من خیلی تلاش کردم و زحمت کشیدم که تا از یک پادگان نظامی که ۳۲ سال محل زندگی من بوده، نجات پیدا کنیم و به یک جای معمولی مثل شهروندان عادی تهران منتقل بشیم، و کلی هم به اون خونه رسیدم و شیک و با کلاسش کردم، اما پدرم چون هیچ درک و فهمی از این موضوع نداره، دوباره کتابخونه های قدیمی، کتابهای کهنه با جلد روزنامه، و فرش های آشغال ونخ نما شده که مال جاهاز مادر بزرگم هست رو آورده اونجا و نمیذاره ما به سلیقمون پیش بریم.
از طرفی هنوز ما در منزل جدید مستقر نشدیم و اسباب و وسایل ریز و رخت و لباس هامون و چیدمان وسایل مونده. اما پدرم اصرار داره که ما همه ی فامیل رو برای عید دیدنی ، ناهار یا شام دعوت کنیم! اینجا چه کسی غذا می پزه؟ مادر بیچارم که کمرش غوز درآوره و دیگه نا و توان سابق رو نداره و پدرم اجازه نمیده حتی یک مستخدم بیاره و کمکش کنه. چه کسی باید تمام وسایل رو بچینه و پذیرایی کنه؟ من بیچاره که بار اسباب کشی هم روی دوشم بود و حالا بار همه چیز روی دوشمه!! جالب اینجاست که بعضی مخاطبان اینترنتی هم از دست آدم دلخور میشن و متوجه نیستند که چه فشار و مشغولیت سنگینی روی دوش من هست! و همه به خاطر اینکه نمی تونم بهشون سر بزنم ، میذارن میرن!
قبلا یک بار نوشته بودم که وقتی بچه بودم و پدرم رو می دیدم یاد فیلم «پدر سالار» و کاراکتر اصلی فیلم: محمدعلی کشاورز می افتادم که همه باید از حضور پدر می ترسیدند و حرف، حرفِ «آقا جون» بود! و مادر بزرگم هم مثل مادربزرگ این فیلم و فیلم تولدی دیگر با بازیگری جمیله شیخی بود. انقدر وحشتناک و بد دهن و بی رحم و بی محبت!
پدرم به چیزی به نام علم، نظم، مشورت و تکنولوژی اعتقادی نداره. زندگیش برمبنای شلختگی، دهاتی گری، روش های سنتی و قدیمی و بی نظمی شکل گرفته. این همه من زحمت میکشم حیاط رو میشورم، می بینم مرغ و خروس ها رو از قفس بیرون میندازه و حیاط رو به گند میکشه. این همه من توی خونه ی جدیدمون خون دل خوردم تا یک جای خلوت و شیک و امروزی داشته باشیم، در عرض چند روز انقدر کتاب و وسایل به درد نخور رو روی هر سوراخ سمبه ای می چینه که اونجارم تبدیل به طویله میکنه!
وقتی هم میگیم که چرا خودت رو با بقیه وفق نمیدی؟ با عصبانیت میگه: شماها باید خودتون رو با من وفق بدید! حق هم داره، فکر کنید یک نفر از ابتدای جوونی فرمانده و رییس بوده و به همه دستور میداده و در محیطی که همه مجبورند «بله قربان» بگن، بزرگ شده. حالا چه نیازی به مشورت داره و چرا باید ارزشی هم برای حرف ما قائل بشه؟ تازه میگه: کی میری زن بگیری و شرّت رو از سر ما کم کنی! یعنی اون هم فکر میکنه که ما جلوی آزادی هاش رو گرفتیم! هم به مادرم هم برادرم هم من فحش میده!
حالا خیال میکردم این همه سال که ما ماهواره نداشتیم و این شبکه ها رو ندیدم لابد چه برنامه ی متفاوت و بسیار جذاب و شادی پخش می کنن. برنامه ی بی بی سی که همش اجرای زنده ی آهنگ های تکراری بود. برنامه ی من و تو هم باز یکسری خواننده آورده بودند که میخوندند و باهاشون مصاحبه می کردند. اون لحظه ی اعلام سال جدید هم هیچ برنامه ی جذابی نداشت.
برنامه ی اصلی صدا و سیما هم مربوط به خندوانه بود که از دید من به درد نخور و کسل کننده ست. یعنی هم از دید من، هم برادر کوچیکم که اونم دنبال بود که برنامه ای متفاوت از صدا و سیما رو در ماهواره ببینه، برنامه ی خندوانه باز پرمحتوا تر از برنامه های بی بی سی و من و تو بود. تنها تفاوت من و تو یا بی بی سی اینه که خانوماش بی حجابن و خواننده ی زن یا رقاص زن هم نشون میدن و صدا و سیما این چیزا رو نشون نمیده.
......
پ.ن: چند تا برنامه ی شبکه ی من و تو رو که دیدم، احساس کردم شبکه ی «من و تو» تونسته صدا و سیمای دوم برای مردم باشه. یعنی انگار همین صدا و سیما،منتها تحت نظر شاه هست که بخش دیگری از جامعه که خواستار آزادی های اجتماعی هستند رو جذب کرده . با همون برنامه ها و همون چیزها فقط بدون قید حجاب و مذهب و این چیزها. مجری ها و بازیگرهاش هم به اندازه ی صدا و سیمای داخل مشهور و بعضی هاشون هم محبوب هستند. ولی گویا قبلا که آکادمی گوگوش یا مسابقات مختلف داشت مخاطبان بیشتری رو جذب میکرد تا الان که برنامه هاش افت کرده.
۲ـ صفحه ی اینستاگرام «گزارشگر من و تو» داد مخاطبانش رو درآورده. یعنی طرف از جوب رد میشه میگه ببینید اینجا جوبه! داره از رودخونه آب میاد میگه نگاه کنید آب میاد! دیگه واقعا شورش رو درآوردند و اعتراض کردن رو به مسخره گرفتن. یا صفحه ی مسیح علینژاد، همش کلیپ گذاشتند که میگه مسیح جون بببین اینجا زباله ریختن، اینجا ترافیکه! خب که چی؟ روزی ده هزارتا کلیپ ، اعتراض های آبدوخیاری به جمهوری اسلامی! تجمع دو نفر آدم به خاطر قهر کردن از ننه باباشون! یکی با اون یکی دعوا داره، فیلم گرفته! نمی فهمم هدف از این کلیپا چیه؟
۱ـ آدم های جوگیر، دوباره فضای مجازی و اینستاگرام رو تبدیل کردند به «ایران من تسلیت»! بابا جون! از اول عید تا حالا ۱۲۷ نفر در تصادفات جاده ای فوت کردند. باید عزاداری کنیم؟ این بدبختی ها و مصیبت ها همه جا ممکنه اتفاق بیفته و ممکنه فردا من و شما بمیریم. کی برای ما هشتگ میزنه؟ برای کی اصلا مهمه؟ کلا به قول برادرم: «دنیا عادلانه نیست» و یهو می بینی توی سوریه یه عده به دست داعش سر بریده میشن، توی یمن یه عده الکی گرسنه ان، توی نیوزیلند یهو یکی میره توی مسجد و این همه آدم رو به رگبار می بنده. حالا ما هی بشینیم نک و نال کنیم و غر بزنیم و عید رو زهر مار کنیم؟ دست از زندگی و تفریح برداریم؟
۲ـ یک عده از مردم هم به قول اصطلاح پدرم «دائم الغُر» هستند (دائما غر میزنن) و هر اتفاقی بیفته هی به مسوولین و مملکت فحش میدن! خداوکیلی دیگه کم مونده آتشفشان فوران کنه، بگیم خاک بر سر مسوولین! هر مصیبت و بدبختی طبیعی هم که میاد بندازیم گردن مسئولین. یعنی دوست دارم از ملت بپرسم اگر الان محمدرضا پهلوی حاکم بود، یعنی سیل دیگه خسارت نمیزد؟ البته در بی کفایتی و ضعف مدیریت شکی وجود نداره، ولی من فکر میکنم ملت ما سریع ترین واکنشی که از هر اتفاق ناگواری یاد گرفتن انجام بدن، همین غر زدن به حکومت هست و به خصوص سلبریتی ها که سوراخ دعا رو یاد گرفتن، ساده ترین کار برای عوام فریبی و مثلا محبوب مردم شدن: فحش دادن به مسئولین اون هم از جنس دولتی نه از جنس افراد اصلی تصمیم گیر! که علت اصلی این جو دادن، شبکه ی «من و تو» و اینستاگرام «مسیح علینژاد» هست. کافیه کوچکترین تصادف و مصیبت و بلایی اتفاق بیفته، فوری و لحظه به لحظه بهونه ای میکنن برای فحش دادن به اصلاح طلب ها و روحانی و غیره!
میگن اگر جنگل ها قطع نمیشد، اگر مسیر رودخانه رو نمی بستند و به جاش خیابون درست نمی کردند، این اتفاقات نمی افتاد. ولی من یک متنی رو از کانال «وحید آنلاین» که اتفاقا جزو کانال های اپوزیسیون نظام هم هست در این باره خوندم که عینا اینجا میارم که کمی لااقل منطقی نگاه کنیم:
«ناصر کرمی:
به گمان من عمده آنچه که در باره عوامل بروز سیل گلستان در رسانهها و فضای مجازی میخوانیم از جنس پیشداوری، سادهسازی و تقلیل است. اصطلاحا تحلیلهای فستفودی از پیش آماده. غالبا سیاستزده. در این یادداشت سعی کرده ام توضیح بدهم.
#گلستان
#پسانرمال_اقلیمی
nasserkarami
"... متوسط بارش در شرق گلستان حدود سیصد میلیمتر است. فقط طی دو روز در قلب منطقه سیلزده سیصد میلیمتر بارش رخ داده است. یعنی آنچه که باید در طول سال میباریده فقط در ۴۸ ساعت باریده است.
گزارشها میگویند دیگر مناطق استان نیز با بارشی بین پنجاه تا هفتاد درصد کل بارش سالانه در بازه زمانی کمتر از پنج روز رودررو بودهاند. این حجم از بارش در این منطقه در تمام دوران ثبت دادههای هواشناختی بیسابقه است. یعنی در دستکم هفتاد سال گذشته. اصطلاحا یک سیل دورانی بوده، یعنی از آن بارشهایی که دوره برگشتشان صدساله یا حتی دیرتر است.
اگر جنگلها ویران نمیشدند این سیل رخ میداد؟ بله، قطعا رخ میداد. اما شاید با شدتی کمتر.
اگر رودخانهها لایروبی میشدند آیا سیلاب طغیان میکرد؟ به گفته معاون استاندار گلستان در حالی که حداکثر ظرفیت آورد (دبی) گرگانرود ۱۵۰ متر مکعب بر ثانیه است هم اکنون یعنی چند روز بعد از آن بارش مهیب میزان آورد رودخانه سیصد متر مکعب بر ثانیه یعنی دو برابر ظرفیت آن است. هر رودخانهای در هر جای جهان وقتی دو برابر ظرفیتش آورد داشته باشد حتما آورد اضافه را میگستراند به دشتهای پیرامون. به ویژه آنکه محدوده سیلزده استان گلستان دشتی هموار است که بین خط القعر و خط الراس حوزه آبخیز آن فاصله طولانی با شیب اندک وجود دارد و همین باعث میشود رودخانه با کمی آورد اضافه هم سیل ایجاد کند. لایروبی باعث میشود رودخانه به حداکثر ظرفیت آورد خود نزدیک شود، نه اینکه دو برابر ظرفیت طبیعی را نیز در خود نگه دارد. ...
...
آیا آنچه که گفته شد به معنای کاهش بار مسئولیت حاکمیت و دولت در برابر وقایعی همچون سیل گلستان است؟ قطعا نه.
غالب آنچه که درباره کمکاریها در مدیریت محیطی و بعضا تخریب سیستماتیک منابع طبیعی و تاثیر آن بر تشدید اثر سیل در منطقه استان گلستان گفته میشود درست است اما نکته این است که هر آنچه که به عنوان قصور حاکمیت گفته میشود به واقع بخش کوچکتر کیفرخواست احتمالی است که باید علیه مجموعه مدیریت محیطی در ایران اقامه شود.
بخش بزرگتر این است که این مجموعه نه هیچ تصوری در باره نرمال اقلیمی تازه ایران دارد و احتمالا نه هیچ توانی برای انطباق با آن. ..."
📡 @VahidOnline
۳ـ ترامپیست ها و عاشقان اسرائیل در فضای مجازی زیادند. یعنی خبری نیست که در اینستاگرام بی بی سی بخونم و زیرش نبینم که بی دلیل مدح و ثنای ترامپ رو گفتند و مثلا به جواد ظریف فحش دادند! طرف اومده رسما کوه های جولان در سوریه رو به اسرائیل هدیه کرده، اینجا توی ایران یه عده مجیزش رو میگن و خوشحالن! کاش می فهمیدم به اینا چی میرسه که انقدر پاچه لیسی ترامپ رو میکنن؟
۴ـ بعضی آدمای متوهم همش میگن بارور کردن ابرها کار سپاهه! یا از این طرف تحلیل گران حکومتی قبلا به خاطر خشکسالی ادعا می کردند که اسراییل ابرهای ایران رو میدزده! اولا سپاه اگر انقدر عرضه و تکنولوژی داشت باید کاری می کرد که دریاچه ی ارومیه خشک نشه و پر آب بشه. ثانیا اسرائیل هم چنین تکنولوژی ای نداره که بخواد ابر بدزده یا ابر رو بارور کنه در حدی که سیل بیاد. اینا همش خیال بافی و توهمه.
توی فامیل از همه ی آدما فرار میکرد و اصلا روش نمیشد با دخترهای فامیل حرف بزنه، طوری که بقیه مسخرش میکردند. از یکی دوسال بعد از دانشگاه، آروم آروم به دلیل عضویت در انجمن دانشگاه و پیدا کردن موضع انتقادی ، متحول شد و حالا چند سالی هست که نماز و اسلام و قرآن رو کنار گذاشته و گویا موفق تر از ما برای رسیدن به دختر شده. با تغییر عقاید، جهان بینیش هم عوض شده و به راحتی با دخترهای همکلاسی و همدانشگاهیش دوسته و چندین مرتبه ست که به صورت مختلط اردو میرن و خلاصه هرچیزی که من بهش میگم «جوونی کردن» و حسرتش رو میخورم، اون تجربه کرده.
دیشب می خواست با موبایلش عکسهای اردوش رو نشونم بده که حواسش نبود و یکدفعه دستش خورد روی یکی از عکساش که دختره رو بغل کرده بود. البته من میدونستم که اینها به همدیگه دست میدن، همو بغل میکنن و توی اردوها کاملا راحت و بی حجاب هستند و پیش هم می خوابن. منتها یک سوالی برام پیش اومده: برادرم اولین بار که یهو به خودش قبولونده که بغل کردن دختر، گناه نداره و اوکی هست، چه طوری سمت دختر رفته و چه اتفاقی براش افتاده؟
چون همیشه به این فکر میکنم که اگر من هم تغییر عقیده بدم و از بودن کنار دختر نترسم، یکدفعه همین که بخوام به یک دختر بچسبم، دستش رو بگیرم، بغلش کنم، ببوسمش و اون دختر من رو با اسم کوچیک صدا کنه و رفیق صمیمیم بشه، ناخودآگاه به شدت تحریک میشم و موهای بدنم سیخ میشه. بوی عطری که دخترا میزنن، آرایشی که دخترا میکنن، صدای نازک دخترا، دستای ظریف دخترا، بی حجاب دیدن و موی بلند دخترها و و و ، همگی تحریک آمیزه و هرچقدر هم که آدم جلوی شهوتش رو بگیره باز هم تمایل جنسی ایجاد میشه.
حالا اگر دوست همکلاسیش یک دختر معمولی بود باز برام سوال نمیشد. یا اگر چاق و زشت و بد فرم بود، اصلا توی فکر نمی رفتم. اما دختری که من میشناسمش خیلی ناز و خوشگل و ظریف و بانمکه. آدمی مثل برادر من که به شدت خجالتی و مذهبی بوده، چطوری تونسته با این دخترها راحت باشه و هربار که می بینتشون، اونها رو بغل کنه ولی تحریک نشه؟ شاید هم تحریک میشه و خود ارضایی میکنه؟ چون تا جایی که میدونم برادرم تا حالا تجربه ی س ک س نداشته و از این بابت شدیدا ناراحته!
......
پ.ن:
۱ـ آدم همش به این نتیجه میرسه که اگر دین و مذهب رو کاملا کنار بذاره، امکان اینکه بتونه طعم جنس مخالف رو بچشه بالاخره به وجود میاد. منتها باید توی جوی قرار بگیره که دخترهاش هم این عقیده رو داشته باشن و فکر نکنن پسرها دنبال سوء استفاده ان. اینجا اگر من روزی هزار دفعه هم اعلام کنم که هیچ اعتقادی به هیچی ندارم باز امکان نداره یک دختر خوشگل و ناز وجود داشته باشه که در حد بغل کردن با من بیرون بیاد! همه فکر میکنن هوسران هستم.
داشتم به این فکر میکردم که چرا این افغانستانی ها انقدر آدم های خوبتری نسبت به کارگرهای ایرانی هستند؟ چرا بار اول برخورد بدی دارند ولی وقتی با من آشنا میشن یهو به شدت مهربون و احساسی میشن؟
متوجه شدم که افغانی ها مردمانی مسلمان هستند. مسلمان به معنای واقعی که هم نماز میخونن هم به حلال و حروم معتقدند هم به دروغ نگفتن و درست کار کردن. اینها از زمانی که ایران میان، با ایرانی هایی به شدت دروغگو و به شدت خلافکار و بدجنس مواجه میشن. بارها به من گفتند که شماها نه نماز میخونید نه به خدا و حلال و حروم توجه می کنید.
اما وقتی دیده بودند که من سه خصلت متفاوت نسبت به هموطنانم دارم: یک اینکه نماز میخونم، دو اینکه آدم صادق و بی غل و غشی هستم و سه اینکه هیچ تفاوتی بین این مردم مظلوم با هموطن خودم نمیذارم، به شدت شیفته و جذب مرام من شده بودند. تقریبا هر افغانی ای که برای کارگری به منزل ما اومد بعد از دو روز یک حس عاطفی شدیدی نسبت به من پیدا کرد.
کاش همه ی ایرانی ها می تونستند اینطوری باشند و یک چهره ی خوب و بهتری از کشور و مردم ما رو به این برادران افغانی نشون میدادند. من خداییش هیچ تفاوتی بین همزبون های افغانستانی و مردم خودمون نمی بینم. چه بسا اینها در هوش و استعداد و معرفت و مرام خیلی بهتر از مردم خودمون باشند.
......
پ.ن: فقط افغانی ها نبودند که من رو انسان قابل احترامی میدونن. نقاش آذری زبان میگفت: وقتی ویژگی های تو رو برای خانمم گفتم، گفت: حتما هرکاری داشت دوباره پیشش برو. مغازه ی ابزار فروشی که مشتری دائمش شدم، هربار که وارد مغازش میشم میگه: جوان به این خوش تیپی و مهربونی. همسایمون که از دست پدرم شاکی بود و حاضر نبود برای دیوار مشترک پاسیو به توافق برسه، به خاطر رفتار من راضی شد و هربار میگه تو خوبی ولی چرا پدرت این اخلاق رو داره؟ که بهش گفتم: « ما دیگه با اخلاقش عادت کردیم، و فقط با شما اینطوری نیست.» میتونم بگم هرکسی با من برخورد داشته من رو انسان خوب و محترمی دونسته. همه ی کسانی که باهاشون این مدت کار کردم برام پیام نوروزی فرستادند و حتی مشتری هایی که از اپلیکیشن دیوار با من آشنا شدند با من رفیق شدند و پیام تبریک نوروز فرستادند.
برادرم میگه آقای علی انصاری که غول بازار مبل و جزو ۵ مولتی میلیاردر ایران هست در این شهرک یک کاخ بزرگ داره. فضای شهرک کاملا باز و آزاد هست و دخترها و زنها معمولا کاملا بی حجاب تردد می کنند و اکثر آدم ها با سگ هاشون تا لب ساحل میان. دختر و پسرهای جوون و خوشتیپ با هم والیبال، بازی میکنن و یک فضای شاد و مفرحی همراه با برنامه کنسرت و جشن برقرار هست و بهترین امکانات تفریحی ساحلی مثل بالن و جت اسکی و موتور چهارچرخ و هواپیما جت تک نفره و ... با قیمت های نجومی فراهم هست. کلا دیدن این آدما و فضا، روحیه ی آدم رو عوض میکنه و برای دقایقی حس می کنیم ما هم مثل اینا پولدار و مرفه و بی درد هستیم!
موهای بلند دخترهایی که همه خوشگل ان، خانوم های بسیار زیبا که کنار ساحل قدم میزنن و زوج های جوونی که کنار ساحل با لباس راحت و باز عکس میگیرن، آدم رو بدجوری توی فکر فرو می بره. همش دلم میخواست یکی از این دخترهای پولدار میومد وبلاگم بعد میگفت بیا با هم دوست بشیم!
وقتی به این فکر میکنم که شوهر خاله ی من ۲۰ سال پیش یک پزشک بیکار بود و پدرم براش شغل فراهم کرد و حالا همین خاله و شوهر خاله توی این شهرک خانه ی دریا ویلا میگیرن و خونه شون در برج های آجودانیه تهرانه، و پسرشون رو فرستادند مجارستان و فکر میکنن از ما سطح بالاترند و یکی مثل من باید حسرت زندگی اونارو بخوره، حرصم میگیره.
همش توی ذهنمه که بهش بگم: حاجی! از کجا دوست دختر پیدا کنم؟ الان ۱۴ ساله که توی اینترنت فقط به نیت اینکه یک دختر پیدا کنم اومدم، ولی هیچ کسی نیست.
خود جنابش دو تا زن داره، فکر میکنه پیدا کردن دختر راحته. موندم که بقیه آدما چطوری انقدر راحت به دختر میرسن و چی میشه دخترا انقدر راحت با پسرا دوست میشن؟
من باید چیکار میکردم که یک دختر پیشم میومد؟ باید از کجا دختر پیدا میکردم؟
خدا وکیلی تا قبل از اینکه بخوام به دوستی با دخترها فکر کنم، فکر میکردم فقط کافیه آدم مذهبی نباشه و دختر رو نامحرم نبینه، همینکه اراده کنه با دخترا دوست شه، لابد کلی دختر هست و میشه با خوشگلترینش دوست شد! الان چندین ساله می بینم اصلا دختر سینگل مجرد نمونده که من بخوام سمتش برم. و تازه اگه سمتش برم، با من دوست نمیشن.
همش تصور میکنم اگه قحطی پسر بود و پسرا تعدادشون خیلی کم بود، چقدر خوب میشد. اونطوری خود دخترای خوشگل از تنهایی سراغم میومدن.
باشگاه بدنسازی رفتم گفتم دیگه از سال ۹۸ اگه یه دختر زنم بشه ، یه شوهر خوش اندام داشته باشه نه اینکه شکم داشته باشم.
تنها کسی که برای رفتن به خونه ی جدید تلاش کرد من بودم و گفتم انقدر تلاشمو میکنم که بعد از سالها از یک خونه ی درب و داغون، جایی بریم که منطقه ی خوب تهران باشه و خونه مون هم امروزی باشه. به خیال اینکه وقتی خواستگاری میریم، دختر و خانوادش توی خونه ای بیان که بفهمن ما وضعمون بد نیست و نرمالیم.
همش لباس که میخرم میگم شاید یک دختر از من خوشش بیاد.
ولی هیچ دختری در هیچ جایی نیستش. به این فکر میکنم که از این به بعد تنهایی رو توی یک خونه ای که دیگه نه حیاطی داره نه پرنده ای داره نه هیچی، چطوری طی کنم؟ چطوری خودمو راضی کنم که از این به بعد هم قرار هست با پدر و مادرم زندگی کنم؟ اخه خیلی سخته و آدم وقتی ببینه این همه تغییر هم منجر به رسیدن به دختر نشده، دیگه نمی تونه تحمل کنه.