تیکه کلام

حرفهای خودمونیِ یک بچه مثبتِ امروزی

درباره من
سلام بر شما!
من حرفهایی برای گفتن دارم که گاهی توی جامعه ی واقعی، گوشی برای شنیدنشون نیست. اینجا رو درست کردم تا اون حرفهای مگو رو بنویسم.
نوزده سال هست که توی فضای مجازی مشغول وبلاگ نویسی هستم و تا به حال هزاران مقاله و مطلب در زمینه های سیاسی، اجتماعی، مذهبی، زناشویی و روزمره منتشر کردم. در این وبلاگ، قصدم بیان مسائل و دغدغه های شخصیم، با زبان ساده و قابل فهم هست و سعی می کنم با همه ی انسانها از هر تفکر و عقیده و مرامی، دوست و رفیق باشم.
نویسنده :مهیار
تاریخ: یکشنبه بیست و پنجم فروردین ۱۳۹۸ ساعت: 21:35
اولش همه مون راستگو هستیم. اول که بچه ایم و مدرسه میریم بهمون یاد میدن که راست بگیم. حتی یکی از درسهای کتاب فارسیمون «چوپان دروغگو» بود که میخواست بفهمونه اگر دوبار دروغ بگی، بار سوم رسوا میشی و همه می فهمن که قابل اعتماد نیستی. توی بازی های بچگیمون هر کسی دروغ میگفت، بهش می گفتیم: «دروغگو ، دشمن خداست.» تا اون فرد بترسه و راستش رو بگه. ولی بزرگ که میشیم و وارد جامعه که میشیم می فهمیم که هر چقدر راست بگیم بیشتر به ضررمون تموم میشه.

البته این مختص ایران هست و به قول برادر کوچکترم: در ایران صداقت داشتن باعث پسرفت آدم میشه ولی در کشورهای دیگه برعکسه. و دقیقا ماها به خاطر راستگو بودن تنها هستیم و نمی تونیم دل هیچ دختری رو به دست بیاریم. دخترها هم اینطوری هستند که اولش راست میگن، اما می بینن که یک پسر از همین صداقت سوء استفاده میکنه و ناچارا دروغگو میشن.

وقتی تعداد زیادی از آدم ها بهت دروغ بگن، ناخودآگاه فرض رو میذاری بر دروغگو بودن همه ی مردم و همه ی جامعه. حالا اون فرد راستگو هم حرفهاش قابل باور نیست و مجبور هست دروغ بگه.

خود به خود هر چی که بیشتر وارد جامعه میشیم و بیشتر با افراد مختلف سر و کار پیدا می کنیم، می فهمیم و یاد میگیریم که به هیچ وجه نباید راستش رو بگیم. در ایران ما، حتی فامیل ها و حتی خواهر و برادر به همدیگه دروغ میگن.

الان دیگه حتی سرایدار خونه ی جدیمون هم دروغ میگه. به من میگفت موتور خونه رو بستیم ، درحالیکه من دیدم هنوز از لوله های شوفاژ ، آب گرم میاد. اینطوری میگفت که من یک نفر رو برای تعمیر لوله ای که از خونه ی ما به سمت پارکینگ چکه میکنه بیارم. قبلا اصطلاحی بین تهرونی ها رایج بود که وقتی میخواستند خودشون رو به بقیه خوب نشون بدن میگفتند: «ماهم که بچه شهرستانیِ ساده!» اما الان دیگه روستاییش هم ساده نیست. الان حتی دیگه کارگر افغانیش هم یاد گرفته که ساده نباشه و دروغ میگه.

قشنگ می تونستم بفهمم اون افغانستانی روز اول چقدر ساده بود ، اما هم محلی هاش بهش یاد دادند که خالی ببنده. این کشور چرا انقدر نفرین شده ست که ما آدم ها مجبور میشیم دروغ بگیم وگرنه کلاهمون پس معرکه ست؟ مگه ۲۵۰۰ سال پیش کوروش کبیر از خدا نخواسته بود که این کشور رو از «دروغ» مصون بداره؟ چی شده که نمی تونیم به همدیگه اعتماد کنیم؟

.......

پ.ن: وقتی راست میگی، آدما چون خودشون دروغ می گفتند، همون راستت هم اغراق شده فرض می کنن. یعنی اگر بگی من در کودکی فلان بیماری رو داشتم، طرف دوتا دیگه هم میذاره روش و فکر میکنه عقب مونده هستی! اگر بگی من دانشگاه نرفتم، فکر میکنن تو دیپلم هم نداری! به دخترها اگر بگی من مدرک لیسانس یا فوق لیسانس ندارم، باهات ازدواج نمی کنن. یا اگر بگی من شغل خوبی ندارم. در طرف مقابل اگر به پسرها بگی که من قیافه ی خوبی ندارم یا من پرده ی بکارت ندارم، پسرها باهات ازدواج نمی کنن. این میشه که همه مجبورن دروغ بگن. چقدر بده... با صداقت اصلا کار جلو نمیره. من توی همین وبلاگم با اینکه سعی کردم نقاط مثبت زندگیم رو بگم، اما باز آدمها اون مطالبی که صرفا برای دردو دل می نوشتم و از روی صداقتم بود رو توی سر خودم می کوبیدند. در مواقع عصبانیت که دیگه بدتره، یکدفعه با همون حرفهای راست می شورنت و پهنت میکنن! توی این کشور باید فقط دروغ گفت وگرنه تنها می مونی، منفور میشی.