چرا بابای من الان که کلا افسرده ام و هیچ انگیره ای برای هیچ کاری ندارم و هر شب به مرگ فکر میکنم و هیچ جایی هم نمیرم، باید هر شب بیاد هی بگه بیا ازدواج کن؟ و هر چند دقیقه یک بار انقدر بگه که آدم کلافه بشه؟
چرا وقتی من دیگه داره ۳۴ سالم میشه و طراوت و شادابی ده پونزده سال پیش رو ندارم و موهام دارن میریزه و چاق شدم و دیگه گل سن جوونیمو از دست دادم باید هی اصرار کنه برای زن گرفتن اونم از بین دخترای دوستاش که من نمیشناسمشون؟
چرا زمانی که میل شدید جنسی داشتم، و داشتم بابت فشار شدید جنسی هلاک میشدم و از نظر عاطفی هم شدیدا تنها بودم و نیاز مبرم به یک دختر داشتم تا بتونم اعتماد به نفس بگیرم و زندگیمو بسازم و به پدر و مادرم التماس میکردم که "تو رو خدا برای من زن بگیرید وگرنه به گناه می افتم"، همین بابام فحش میداد و میگفت: کاش یک عنتری رو بگیری و از این خونه بری؟ چرا وقتی انتظار کمک مالی داشتم پدرم میگفت من همینم و ندارم و نمیدم؟! اما حالا برعکس شده و میگه خونه و ماشین و حتی پولت رو میدم فقط بیا برو زن بگیر؟!
دقیقا از چیزی که بدم میومد داره سرم میاد. همیشه میگفتم باید در اوج جوونی عاشق یک دختر بشم و خودم یکیو انتخاب کنم که ازدواج از روی علاقه و یک اتفاق جدید باشه نه اینکه در سن بالا و از روی تحمیل خانواده و شر کندن و رفع تکلیفی باشه.
اگر پدرم ده سال پیش مثل آدم میومد میگفت: من پشتت هستم و من کمکت میکنم و بیا برات خواستگاری بریم، و اگر هر خواستگاری ای که این سالها میرفتم با ماشین خودم میرفتم، و به جای فرستادن من به کارهایی که هیچ پولی نمیدادند، از بین این همه لینک و دوست مطرحش یک جا معرفیم میکرد که درآمدی میداشتم، یا حتی زمینی، سوله ای، فروشگاهی یا باشگاهی با پول خودش میخرید، الان من نه تنها دومین بچمو به دنیا آورده بودم که دکترامم گرفته بودم!
نه اینکه این سالها منتظر صرفا پدرم بوده باشم، فقط از این جهت که من شکست خورده بودم و بدجوری تنها شده بودم و میدیدند که هیچ جا نمیرم و هیچ کاری نمیکنم و چقدر داغون هستم، میتونستند به جای تحقیر و توهین، دست من رو بگیرند. اما حالا؟ حالا که حتی بهترین امکانات مالی هم داشته باشم، حال و حوصله و انگیزه ی هیچ چیزی ندارم و به شدت خودم رو به دردنخور و عقب تر از همسنام می بینم و جوونیمو از دست دادم.
....
پ.ن: تصاویر بازی پیشکسوتان تیم ملی ۹۸ با سرخابی های قدیمی به یاد میناوند و انصاریان رو میدیدم، اون بازیکن های خوشتیپ و سرحال که روزی بهترین گل ها رو میزدند به چه روزی افتاده بودند، شکم های برآمده و ریش های سفید شده و موهای ریخته! در فوتبال هم دیگه افراد بالای ۳۰ سال رو بازنشسته میکنن و گل سن بازیکن ها ۱۹ تا ۲۵ سالگیه. ازدواج و عاشقی و بودن با جنس مخالف هم همینه. از این سن به بعد فقط برای اینکه تنهاییت پر بشه ممکنه ازدواج کنی ، اما هیچ وقت اون مورمور شدن و کنجکاوی و حس خاصی که میتونستی در سن کم با جنس مخالف تجربه کنی، تجربه نمیکنی. بعدم حداکثر ده سال دیگه میل جنسی وجود داره و بعدش تبدیل به دستشویی رفتن و دفع یک چیز اضافه ی تکراری میشه که تازه باید با قرص و دوا درمون برانگیخته بشی! هر جوری بهش فکر میکنم غصه میخورم.
از ده سال پیش که ماه رمضون خورد به وسط تابستون، چون هوا گرم بود و روزا طولانی و روزه گرفتن سخت بود، سبک زندگیمون رو تغییر میدادیم به زندگی شبانه. شبا تا سحر بیدار می موندیم که بتونیم آب و غذا بخوریم، از اونطرف کل روز رو میخوابیدیم و دیگه چند ساعت عصر که بیدار بودیم، چندان تشنگی و گرسنگی احساس نمیکردیم. اینطوری ۳۰ روز برامون خیلی سریع و انگار دو روز در میون میگذشت، چون چیزی هم از روز نمی فهمیدیم!
اساسا توی ماه رمضون، یک ماه نمیشد هیچ کاری کرد چون ضعف جسمانی و بیحالی، اجازه نمیده که حتی برای خرید هم بیرون بریم و چشم ها هم دچار تاری دید میشد. شدت آفتاب هم به قدری بود که من حتی توی حیاط خونمون هم نمیرفتم و آب دادن به باغچه یا غذا دادن به پرنده ها رو میذاشتم شب! میخواستیم فقط این یک ماه بگذره، اما لحظه شماری میکردیم برای عیدفطر و بازگشت به زندگی عادی!
حالا الان یکی دو ساله که کل زندگیم شده شب بیداری و روز خوابیدن! انگار فقط دارم میگذرونمش که تموم بشه و فرصتی برای زندگی کردن ندارم. گاهی دفتر خاطراتمو باز میکنم که بنویسم، یهو می بینم سه یا چهار روز گذشته ولی انگار همین دیروز بوده! بعضی چیزا خیلی از تاریخش گذشته و یهو انقضا شده در حالیکه من همش فکر میکردم تازه بوده!
الان اینکه بتونم آفتاب رو ببینم، بتونم بیرون برم و مردم رو ببینم، بتونم خرید کنم، بتونم یه کاری انجام بدم، همش برام آرزو شده! حالا این محدودیت شبانه رو هم گذاشتند در حالیکه قبلا تا ۱۱ شب مغازه ها باز بودند ، اما الان ۸ و نیم همه جا تعطیله و من درست همین موقع میخوام برم بیرون و باشگاه!
در حالیکه رسانه ها مشغول معرفی افرادی به عنوان کاندیدای ریاست جمهوری ۱۴۰۰ و معرفی کابینه شون هستند، و تصور و ترس عموم مردم بر اینه که از بین قالیباف و رییسی و جلیلی از جناح اصولگرا ، که در واقع جزء «یاران خراسانی» رهبری هستند، یکی رییس جمهور بعدی میشه، اما به نظر میرسه که ممکنه داستان مثل سال ۸۴ بشه و یک فرد ناشناس مثل احمدی نژاد که هیچ سابقه و رزومه ای نداره ، یکدفعه از لُپ لُپ و تخم مرغ شانسی بیرون بیاد و برای ۸ سال ، نماینده و نماد بیرونی مردم ایران معرفی بشه!!
سرتیپ دوم سعید محمد ، فرمانده قرارگاه سازندگی خاتم الانبیاء، چهره ای هست که اخیرا خیلی زیاد مطرح میشه. کسی که حتی از نسل اول سرداران سپاه هم نیست و ۵۲ سالشه و در بین سپاهی ها هم شهرت چندانی نداره. یا فردی مثل مهرداد پذرپاش که تنها ۴۰ سالشه و گزینه ی اصلی نهادهای اطلاعاتی برای ریاست جمهوری هست. اگر امر و نظر اون بالایی بر ایجاد «دولت جوان انقلابی» باشه، مردم هیچ کاره هستند و دقیقا همونطور که یکی مثل احمدی نژاد با زور و تقلب و سرکوب مردم به دومین مقام کشور منصوب شد، برای ۱۴۰۰ هم این اتفاق خواهد افتاد.
من همچنان تعجب میکنم که چرا یک عده از هموطنان من (عمدتا در اقشار محروم و فقیر و کمتر تحصیلکرده) حامی احمدی نژاد هستند و به صرف پول پاشی این آدم از بیت المال ، فکر میکنند همچین فرد مجهول الهویه ای، از دل مردم محروم اومده و هیچ جریان و پروژه ای هم پشتش نبوده؟! مگه اصلا یک فرد عادی میتونه تا کاندیدای ریاست جمهوری بالا بیاد و از طرف شورای نگهبان تایید صلاحیت بشه؟ و یک فرد عادی هزینه ی چند صد میلیاردی تبلیغات ریاست جمهوری رو داره؟ چرا این مردم، متوجه «جایگاه» ریاست جمهوری نمیشن و فکر میکنن هرچی آدمِ کوچیکتر و بی مایه تر به این مقام برسه ، و فقط چون بیسواد هست و چاله میدونی حرف میزنه، پس مردمی تره؟!
حکومت خیلی خوب متوجه عدم اقبال عمومی به انتخابات و مخالفت شدید مردم با خودش شده و هربار برای جلب نظر توده های مردم، یک نفری رو به عنوان یک بت شکن و اپوزیسیون و حامی مستضعفان ، علم میکنه و با شعارهای پوپولیستی ، عده ی زیادی رو فریب میده. درسته که در این سیستم، قدرت اصلی در اختیار رهبر هست و رییس جمهور عملا نقشی در سیاستگذاری های کلان و وضعیت اقتصادی مردم نداره، اما در همین جایگاه هم خیلی تفاوت میکنه که چه کسی در راسش قرار بگیره. اینکه هاشمی رفسنجانی باشه که خودش همرده ی رهبری هست و به راحتی هر دستور غیر عقلانی رو نمیپذیره و مخالفت میکنه، تا کسی که تنها مشخصه ش ، کوتاه قامتی و اطاعت و نوکری بی چون و چرای مافوق هست! عملا انگار بخش زیادی از مردم متوجه این نیستند که اون بالایی در حال تحقیر اونهاست و هرکسی که دلش بخواد رو تحمیل میکنه و مهر تایید هم از بخشی از جامعه میگیره!
.....
پ.ن: همه ی اینا با فرض بر عدم بازگشت بایدن به برجام تا قبل از انتخابات خرداد ۱۴۰۰ هست، و طبعا مشارکت بسیار پایین مردم. اما اگر بازگشت به برجام و رفع تحریم صورت بکیره، ممکنه معادلاتی که جناح اصلی حاکم چیده، به هم بخوره. برای همینم هست که نماینده های تندروی مجلس، طرح هایی گذاشتند تا ایران از برجام زودتر خارج بشه و دلشون نمیخواد دولت روحانی با آمریکا به توافق برسه.
۱۶ سال خیلی زیاده، یک عمره، یک نوجوون بالغ شده ست، دوتا دولت احمدی نژاد و روحانیه. من الان ۱۶ ساله که در جستجوی دختر هستم. بدبختی اینجاست که چون جثه و قیافه ی نسبتا ظریف و بیبی فیسی دارم، کمتر کسی متوجه سختی کشیدن من طی این سالها میشه.
من همش خواب دبیرستان رو می بینم، و اون موقع ها که هر روز فقط باید میرفتیم توی یک محیط پادگان گونه ی تک جنسیتی و در آرزوی دختر بودیم. فشار درس و کنکور یک طرف، دعوای پدر و مادر و بی محبتی شون هم یکطرف، نیاز جنسی و کنجکاوی به جنس مخالف هم اضافه شده بود؛ و من چقدر هی آرزو داشتم یک دوست یا یک رفیق از جنس مخالف داشته باشم که بغلش کنم و هی با صدای ظریفش و حرفهای آرامش بخشش، به آدم روحیه و انگیزه بده و متوجه این فشار سنگینی که روم هست بشه و دوستم داشته باشه.
چقدر این همه سال تنها بودم ، بدون حتی یک رفیق همجنس و هی لحظه شماری میکردم برای حضور یک دختر. دختر برام خیلییییی هیجان داشت و حضورش و درک کردنش ، و یک رابطه عاشقانه ی یواشکی، میتونست زندگیم رو کن فیکون کنه.
از سال ۸۴ تا به امروز وبلاگ نویس هستم و با انواع دخترها مواجه شدم. چقدر دردو دل نوشتم، چقدر چت کردم، چقدر راست و صادقانه نوشتم، آخه اون زمانها مد بود که دخترها میگفتند: همه پسرها گرگ و دروغگو هستند و ما از پسر زلال و راستگو و پاک خوشمون میاد. ولی خب کسی از من خوشش نیومد. جایی هم جز اینترنت برای اینکه دختر پیدا کنم نبود.
فکرشو که میکنم می بینم ۱۶ سال، رکود و افسردگی و تنهایی و بی انگیزگی ، خیلیییی زیاده. اوایلش که خودمو با گل و کیاه کاشتن و تولید جوجه ی پرنده، سرکرم میکردم و فکر میکردم بالاخره جوونی میکنم، توی همین جوونیم یک دختری هم پیشم میاد. چقدر گل خریدم و خواستگاری های سنتی الکی رفتم. ولی سنم از ۳۰ که گذشت دیگه فهمیدم تموم شد!
هی به مرور داغون تر شدم، هی شدت فشار روحی بیشتر شد، تا جایی که الان دیگه حتی کارای شخصیم رو نمیتونم انجام بدم. دیگه دختر هم نمی تونه معجزه ای کنه. من ناکام موندم و کاملا باکره ، بدون کوچکترین لمس و بوسه و عشق. من خیلی حیف شدم.
من هر جور فکر میکنم می بینم اگه توی همچین خانواده ای نبودم، به راحتی میتونستم با دخترها در همون سنینی که احساس نیاز می کردم دوست بشم. هم خانواده، هم محل سکونت در سبک زندگی آدم خیلی مهمه.
به تازگی متوجه شدم که جامعه کلا دو بخش با دو فرهنگ جداست: مذهبی و مدرن. اگر پسری میخواست خودش اقدام به پیدا کردن دوست دختر بکنه، به راحتی دخترش هم موجود بود، و معمولا برای این بخش از جامعه، نه تنها رابطه ی دو جنس بدون خوندن صیغه و محرمیت، حرام و گناه نیست که انجام رابطه ی جنسی کاملا به عنوان بخش طبیعی رایطه و عادی به حساب میاد و دو طرف هم از این نظر میل و کشش دارند و ازش نمی ترسند. دخترهای این تیپی که معمولا در محیط بی حجاب و مختلط و آزاد رشد کردند، خودشون هم دوست دارند که با پسرها دوست بشن و خودشون هم نیاز جنسیشون رو برطرف میکنند و ازدواج رو در امتدادش می بینن.
اما یک فرهنگ دیگه هم داریم که خانواده ما جزء اون هست، اینکه کلا اصل دوستی دختر و پسر هم خیلی زشت میدونن و رابطه ی جنسی بدون خوندن صیغه، اسمش زنا و حرام و خیلی شنیع هست. و یکی مثل من همیشه از دو چیز در ارتباط با جنس مخالف میترسید: یکی خود نفس رابطه که خیلی زشت بود، دیگری اینکه طبعا یک دختر غیر محجبه ی با فرهنگ مدرن و آزاد اصلا در خانواده ی من پذیرش نمیشد. در نتیجه جرات دوستی نداشتم.
پدر من یک ورژن از پدرهای مذهبی هم بسته تر و دگم تره. اینطوری که حتی برادرم که از من مذهبی تره و با دختر چادری ازدواج کرده ، فقط برای یک شب دامادی و عکس، پاپیون زده بود اما با فحش و اخم و تَخم پدرم مجبور شد درش بیاره!! با همچین پدری که حتی تحمل یک موسیقی معمولی که از سالن مردونه پخش میشه رو نداره و دائم میخواست بره تذکر بده و من جلوش رو گرفتم، چطور ممکنه کسی که اهل رقص و آهنگ فوق شاد و مراسم مختلط هست، عروس ما بشه؟
ما اسیر شدیم و گیر افتادیم. من حتی مثل پدرم در بین ولاییون و طرفداران رهبری هم ندیدم. پدرها یا مادرهایی با چارچوب تماما مذهبی و طرفدار شدید رهبر سراغ دارم که نه نسبت به کراوات و پاپیون فرزندانشون حساسند نه نسبت به حجاب و پوشش شون، و نه حتی منعی برای دوستی فرزندانشون با جنس مخالف (حتی جنس مخالفی کاملا متفاوت با عقایدشون) ایجاد نمیکنند. پدر من اما، یک استثنا به تمام معناست.
آدم زمانی میتونه با همچین سخت گیری طاقت فرسایی، کاملا مستقل فرد مورد نظرش رو انتخاب کنه که از نظر مالی هیچگونه وابستگی به خانواده نداشته باشه و به طور کامل خونه ش جدا باشه و درآمد کافی داشته باشه که اومدن یا نیومدن پدر براش مهم نباشه. ما گناهی نکردیم که بابت همچین خانواده ای، نه میتونیم به دختر مورد علاقمون برسیم نه هیچ وقت امکان دوستی و برطرف کردن نیازمون رو داریم!
توی مراسم جشن عقد برادرم، یکی از پسرخاله هام اومد توی گوشم گفت: « تو هم دیگه صیغه کردن ها رو بذار کنار، برو یکی رو بگیر!»
تصور اینه که یک مرد ۳۳ ساله ی مجرد، اگر در یک خانواده ی مذهبی هم باشه، لابد برای رفع نیاز جنسیش طی این سالها صیغه میکرده! به خصوص کسانی که خودشون این کار رو معمولا انجام میدن. در مورد افراد غیرمذهبی هم چیزی که رایجه، داشتن دوست دختر و برقراری رابطه ی جنسی آزاد هست. در بین خود پسرها، اگر یکیباشه که بگه تاحالا دوست دختر و رابطه ی جنسی و صیغه نداشتم، اصلا باور نمیکنند و هیچگاه خودارضایی رو به عنوان جایگزین درنظر نمیگیرند، چون خودارضایی عطش جنسی رو نه تنها کمتر نمیکنه که بیشتر هم میکنه.
من از سال ۸۴ که ۱۸ سالم شده، در تلاشم به خانوادم و بعد به دخترها در فضای مجازی بفهمونم که یک پسر نیاز جنسی داره و نمیخواد کار بدی انجام بده، نمیخواد صیغه کنه، نمیخواد هم با فاحشه بخوابه، باید چیکار کنه جز ازدواج؟ و از اون سال همش در حال زجر کشیدن و انجام خودارضایی ام. اما به محض اینکه بگی خودارضایی میکنم، فحش و توهین هست که به آدم سرازیر میشه. در حالیکه من همیشه در مدرسه و اجتماع و بین همجنس هام، جزء حساس ترین افراد به جوک های جنسی و حرفهای زیرشکمی بودم که نه تنها بیانش نمیکردم که ناراحت هم میشدم و از مثبت ترین و ساکت ترین پسرها محسوب میشدم که همیشه میگفتم باید این نیاز با ازدواج زودهنگام برطرف بشه.
اگر به دخترها بگیم که «همه» ی پسرها از ابتدای بلوغ نیاز جنسی دارند و این نیاز خیلی خیلی فشار میاره و مادامی که دختر نباشه، و س ک س واقعی انجام نشه، مغز آزاد نمیشه که بشه هرنوع فعالیت درسی یا کاری داشت، میگن: تو دروغ میگی! و تو شهوتت بالاست! تو همه رو کثیف و فاسد میدونی و فقط خودتو خوب میدونی! اگر مثال بزنم از تمام مردها و پسرهای دور و برم که یا دوست دختر و س ک س دارند یا صیغه ای، میگن خب تو هم برو این کار رو بکن!
چرا دخترها میل جنسی ندارند و اگر دارند این میل جنسی رو دوست دارند با چه کسی برطرف کنند؟ چرا هیچ گونه فهمی از جانب دخترها در زمینه ی نیاز جنسی وجود نداره؟ با تمام این اوصاف ، برای دخترها فرقی بین کسی که بارها رابطه ی جنسی پیش از ازدواج داشته و طبیعتا خیلی روحیه ی عالی و اعتماد به نفس بالایی داره و به راحتی مشغول فعالیت در جامعه هست، با اونی که همش زجر کشیده و خودش رو نگه داشته تا ازدواج کنه و افسرده و بی روحیه شده، وجود نداره و چه بسا اون افراد رو نرمال می بینه، پس چرا ما پسرها انقدر احمقیم که همرهنگ بقیه نمیشیم و با هرکسی دلمون خواست س ک س نمی کنیم؟ دخترها پشیزی برای خوبی و پاکی و انسانیت و عشق و احساس یک پسر قائل نیستند و فقط به خروجی که تحصیلات عالیه و شغل و پول خوب باشه کار دارند.
.....
پ.ن: لعنت بر کسی که کامنت توهین آمیز یا نصیحت یا تکراری بذاره.
روز ولنتاین یا عشاقه و برای ما ها که توی خانواده های شدیدا بسته ی مذهبی و سنتی بزرگ شدیم و همیشه دختر و جنس مونث یک چیز جدای از پسر و مرد بوده، و هیچ وقت نمی تونستیم با دختر فامیل هم صمیمی باشیم چه برسه به دختر غریبه، همش برام این سوال مطرح میشه که آیا نزدیک شدن و صمیمی شدن با یک دختر، انقدر راحت و امکان پذیر بوده؟
چون وقتی میایم اینترنت و فضای مجازی، دیگه اون خط کشی و جداسازی ای که در جامعه بین زن و مرد هست، وجود نداره. سالن عروسی جدا، باشگاه بدنسازی جدا، مراسم ختم جدا، مسجد جدا، مدرسه جدا، واگن مترو جدا. انگار اینجا وفور دختره، انگار میتونی قاتی واگن خانما بشی و با دخترها هم حرف بزنی. حتی انگار میتونی وارد مهمونی دخترا بشی، وارد سالن عروسی زنونه، وارد باشگاه زنونه، حتی میتونی بخش خصوصی زندگی دخترا رو بفهمی و از مسائل جنسی و عادت ماهیانه و مدل آرایش مو، رقص و همه چیزشون سر دربیاری. اما باز دوباره واقعیت اینه که هیچ دختری پیشت نیست. بعد به جامعه نگاه میکنم که پسرها هر کدوم چندین دوست دختر دارند و با هر دختری هم تا رابطه ی جنسی پیش رفتند.
همچنان وقتی مراسمی دعوتیم که بخش آقایون از خانم ها جداست، برام سوال میشه که دخترها کی هستند و آیا میشه باهاشون حرف زد و ارتباط داشت؟ مگه میشه با دختری که انقدر از ما دور هست و از ما میترسه و به ما گفتن نامحرمه و نمیتونیم حتی بهش دست بزنیم، صمیمی شد؟ همچنان دختر برای من یک موجود شدیدا دست نیافتنیه و به خودم میگم: یعنی ممکنه روزی هم همچین موجودی بخواد با من دوست بشه یا به من نزدیک بشه؟ چه برسه به رابطه ی جنسی و دیدن بدن برهنه ی دختر یا آمیزش.
امشب از مجلس جشن عقد برادرم و مهمونی فامیلا برگشتیم، در حالیکه همش حس به درد نخور بودن داشتم و کلا فکر میکنم لابد هیچ ویژگی خوبی ندارم که تا الان تنها هستم. و اینکه یادم میاد تا ۶-۷ سال پیش هم، باز حس داماد شدن و ذوق و شوق مراسم عروسیم رو داشتم ولی امشب با اینکه ساقدوش برادرم هم بودم اصلا حس و آرزوی اینکه حالا به زودی منم جای برادرم میشینم نداشتم.
وقتی برگشتیم خونه، داشت برنامه دورهمی مهران مدیری، خانم مهرانه مهین ترابی رو نشون میداد که میگفت ۶۳ سالشه ولی تا حالا مجرده و هیچ وقت ازدواج نکرده. وقتی مدیری پرسید چرا؟ گفت: چون فرد مورد پسندم رو پیدا نکردم و انتخاب سخت شد. خانم مهین ترابی رو از سریال خانه سبز میشناسم که توی اون فیلم، همسر مرحوم خسرو شکیبایی بود. هم قیافش خوبه ، هم طبعا انقدر معروف و پولدار بوده که خیلی از مردها بخوان باهاش ازدواج کنند، اما خودش کسی که به دلش بشینه پیدا نکرده.
داشتم فکر میکردم که با اینکه من از نوجوونیم، میل جنسی خیلی بالا و علاقه و عطش زیادی از نظر جنسی و عاطفی به جنس مخالف داشتم تا حدی که هر روز در تخیل تخت دو نفره بودم و بابتش هم خیلی زجر کشیدم، اما احتمالا من هم همینم و تا آخر عمر مجرد می مونم. چون من هم اون کسی که میخواستم رو هیچ وقت پیدا نکردم در حالیکه من هم توقع آنچنانی نداشتم.
فصل ازدواج گاهی فقط ۲۰ تا ۳۵ سالگیه و از اون به بعد دیگه، هم گزینه ها همه ازدواج کردند و شانس ازدواج پایین میاد، و هم خود آدم دیگه اون شوق و ذوق ایام ابتدای جوونیشو نداره.
چشم انداز من برای ده بیست سی سال آینده -اگر نمرده باشم - اینه: هی شب بشه، روز بشه، هی با موبایل بازی کنم و توی خونه باشم تا عمرم تموم بشه. هیچ چشم انداز و اتفاق مثبت دیگه ای نمی بینم. انگار بعضی چیزا زمان داره، مثل افتادن کشور در مسیر تحریمه که نباید میذاشتند تحریم بانک و نفت میشدیم چون ضعیف شدیم و حالا هر بار باید امتیاز بدیم. حکایت منم اینه که باید همون ۱۵ سال پیش که همچنان ذوق زیادی به ازدواج داشتم، و میتونستم از خونه بیرون برم و تا این مقدار افسرده نشده بودم، کسی دستم رو میگرفت و کاری میکرد، حالا دیگه حتی انرژی و سرحال بودن برای یک خرید لباس زیر و یک خیابون گردی هم ندارم. حتی اگر پدرم خونه و ماشین و همه چیز بخره هم باز حوصله ی انجام هیچ کاری ندارم و فقط به مردن فکر میکنم.
....
پ.ن: بی زحمت کسی کامنت نصیحت و پند و محاکمه نذاره چون خیلی رنجم میده و ممکنه پاسخ هام تبدیل به ناسزا بشه که خوشایند کسی نیست. نیومدم اینجا تا با گفتن از رنج هام، آدم ها همونا رو به خودم برگردونن و متهمم کنند. لطفا آدم باشید و احساس داشته باشید.
امروز جشن عقد برادرم بعد از گذشت حدود یکسال از عقد محضریش هست که به علت کرونا به تاخیر افتاد. من حس خاصی نسبت به این عقد ندارم و فکر نمیکنم که اتفاق خاصی در زندگی ما افتاده. حتی با اینکه فقط یکسال ازش کوچکترم، احساس نمیکنم که الان دیگه نوبت من هست.
انقدر زمان ازدواج دیر شده و من از دبیرستان ، هر وقت عروسی هر کسی میرفتیم، توی دلم میگفتم: کاش یه روزی منم بزرگ بشم و بتونم داماد بشم! که الانم فکر میکنم همونه. یا همیشه تصور میکردم وقتی ۲۰ سالمون بشه، اول داداشم ازدواج میکنه و یک فضایی توی خونه و فامیل پیش میاد که همه بیان سراغ من. اما الان دقیقا انگار همون سن دبیرستانم هستم و پیش خودم میگم: یعنی میشه یه روزی منم بزرگ بشم و بتونم زن بگیرم؟
نمیدونم چرا با اینکه سنم کم نیست اما فکر میکنم خیلی کوچیک هستم و من هنوز به سن ازدواج نرسیدم؟ همیشه فکر میکردم ازدواج یک سن به خصوصی داره، اما شاید چون هیچ خواستگاری ای نمیرم و هیچ گزینه ی دختری برام وجود نداره و هیچ وقت تاحالا عشق و عاشقی اتفاق نیفتاده و توی عمرم دوست دختر هم نداشتم، فکر میکنم شاید باید ده سال دیگه مثلا به سن بزرگسالی برسم که برای دختری جذابیت داشته باشم!
داداشم ناراحته که چرا ذوق و شوقی برای ازدواجش نداریم و چرا کمکش نمیکنیم. در حالیکه من حتی برای زندگی خودمم شوق و ذوقی ندارم و فقط همینطوری الکی میگذرونم. با رفتن برادرم فقط افسرده تر میشم چون می بینم همه یکی یکی میرن و فقط من می مونم. زمان داره به ضرر من میگذره، چون فقط به سالهای عمرم اضافه میکنه بدون اینکه لذتی یا استفاده ای از سنم و جوونیم کرده باشم. من دارم پیر میشم و پدربزرگ میشم بدون اینکه دوست دختر و زن و بچه و نوه رو تجربه کرده باشم.
.....
پ.ن: خواهش میکنم با کامنت هاتون من رو بیشتر از این رنج ندید. من جای دیگه ای برای بیان حرفام به جز وبلاگم ندارم. لطفا درک کنید و تا می بینید کسی از خودش صادقانه می نویسه، بهش نتوپید و نصیحتش نکنید و جلسه محاکمه تشکیل ندید. لطفا خودتون رو جای فرد بگذارید، نا سلامتی شماها هم انسانید نه ربات.
۲۰ روز از مراسم تحلیف بایدن به عنوان رییس جمهور آمریکا گذشته و تا حالا تحریم های ایران لغو نشده و آمریکا هم به برجام برنگشته. اما چند اتفاق افتاده که تا حالا به نفع ایران بوده : ۱- فرمان منع ورود ایرانیان به آمریکا لغو شده، ۲- تحریم گروه حوثی های یمن که مورد حمایت ایران هستند ، لغو شده و از لیست تروریستی آمریکا هم خارج شدند. ۳- فروش سلاح به عربستان و امارات توسط آمریکا لغو شده و بایدن به صراحت از جنگ عربستان در یمن انتقاد کرده. ۴- هیچ تماسی از لحظه ی روی کار اومدن بایدن تا امروز با نتانیاهو(نخست وزیر اسراییل) برقرار نشده. ۵- رابرت مالی به عنوان رییس میز ایران انتخاب شده که مواضع خیلی نرمی نسبت به ایران داره و در مذاکرات هسته ای حضور مستقیم داشته و منتقد اسراییل و ترامپ هست.
تصور من این بود که دولت بایدن به محض روی کار اومدن باید یکسری اقداماتی در جهت رفع تحریم ها میکرد که تا حالا نکرده. موضع بایدن این هست که اول ایران باید به تعهدات هسته ایش برگرده تا ما هم برگردیم. این خیلی مضحک هست چون ترامپ بود که زیر برجام زد و هیچ حکومت و کشوری نمی پذیره که با همچین بدعهدی و خیانتی، خودش تعهداتش رو عمل کنه بدون اینکه تضمینی در رفع تحریم ها باشه. اما به نظرم این موضع آمریکا هم احتمالا چندان جدی و ادامه دار نیست و به دو جهت صورت میگیره: ۱- اینکه آمریکا فکر میکنه چون ایران از نظر اقتصادی ضعیف شده و نیاز میرم به برجام داره ، آمریکا میتونه از این طریق در مذاکرات احتمالی، قدرت چونه زنی داشته باشه و امتیازگیری کنه، ۲- اینکه لابی های اسراییل و عربستان در آمریکا که در کنگره و حزب جمهوری خواه فعال هستند رو راضی کنه.
از طرفی به جز اینکه دولت بایدن هنوز در حال گرفتن رای اعتماد از کنگره برای باقی اعضاء کابینه ست و نیاز به زمان داره، ممکنه بایدن منتظر انتخابات ریاست جمهوری ۱۴۰۰ در ایران باشه و فکر میکنه که دوران روحانی و ظریف تموم شده و باید با یک دولت اصولگرا که مورد تایید بیشتر رهبری هست مذاکره کنه. هرچی که هست ایران داره مسیر درستی رو میره و به نظرم اینکه گفتند تا ۳ اسفند از پروتکل الحاقی خارج میشن و بازرسان آژانس انرژی اتمی رو اخراج میکنند، بهترین کار هست. ایران نمیتونه که هم تحریم باشه هم غنی سازی نکنه و سمت ساخت سلاح هسته ای نره.
در هرحال من فکر میکنم به نفع بایدن هست که تا قبل از ۳ اسفند لااقل تحریم ظریف رو به نشانه ی حسن نیت و اعلام آمادگی برای بازگشت به برجام برداره. اگر تا پیش از پایان امسال این اتفاق بیفته، شانس اینکه خود ظریف بتونه در انتخابات آتی کاندیدای میانه روها باشه و مردم هم پای صندوق بیان، زیاد هست و این به نفع خود آمریکاست که افراد متمایل به غرب در ایران به قدرت برسند. اما اگر این اتفاق نیفته و به اونطرف سال بکشه و وارد رقابت های انتخاباتی بشیم ، کسی از مردم در انتخابات شرکت نمیکنه و از بین رییسی و جلیلی و قالیباف ، یک نفر با آراء پایین و همیشگی حزب الهی ها رییس جمهور میشه. اون وقت درصد غنی سازی ایران هم خیلی بیشتر از وضعیت فعلی میشه و احتمالا بمب هسته ای هم ساخته شده و قرارداد ۲۵ ساله با چین هم بسته میشه. در نتیجه عملا نظام نیازی به مذاکره با آمریکا نمی بینه، جامعه ی مدنی بسته تر، و بگیر و ببندها بیشتر ، و اینترنت و اینستاگرام هم فیلتر میشه و خلاصه ایران جهنم تر از حالا میشه.
اما همه ی شواهد، از جمله سکوت معنی دار بایدن در مورد ایران در نطق سیاست خارجیش ، و گفتن اینکه «دموکراسی برگشته» و انتخاب کسانی مثل جان کری(مشاور در امور اقلیمی) ، آنتونی بلینکن(وزیر خارجه) ، وندی شرمن(معاون وزیر خارجه) ، جک سالیوان(مشاور امنیت ملی) و ویلیام برنز(رییس سازمان سیا) ، که همگی سابقه مذاکره مستقیم با ایران رو دارند، نشون میده مذاکرات مخفیانه ای در جریان هست و بایدن دیر یا زود به برجام برمیگرده.
......
پ.ن: تریتا پارسی، نگار مرتضوی و احسان زاهدانی که از ایرانیان عضو نایاک و فعال در زمینه ی بهبود روابط ایران و آمریکا و دوستان ظریف هستند و روابط نزدیکی با دموکراتها و تیم بایدن و کاملا هریس دارند، احتمالا این موارد رو به گوش دولت بایدن رسوندند و من حدس میزنم در اسفند ماه گشایش های مالی و آزادسای پول های بلوکه شده ی ایران توسط آمریکا، به بهانه ی مبارزه بهتر ایران با بیماری کرونا ایجاد بشه و موانع و محدودیت هایی لغو بشه که استارت ورود آمریکا به برجام باشه و بایدن هم در داخل آمریکا متهم به امتیازدهی نشه.
پریشب مصاحبه ساشا سبحانی ، پسر سفیر سابق ایران در ونزوئلا و شاخ اینستاگرامی رو با شبکه ی من و تو دیدم. بخشی از حرفهای محمد جواد (که خودش رو ساشا نامیده)، درسته و بخشی دیگه کاملا نادرست. اینکه آقازاده های دیگه ای وجود دارند که بسیار وضعشون از ساشا بهتر هست و رانت ها و سوء استفاده هایی از نام پدرشون کردند که رانت ساشا در مقابل اونها عددی محسوب نمیشه ، همگی درسته. اینکه در این بین ساشا بولد شده و ممکنه دستگیر و قربانی بشه ولی اونای دیگه در مصونیت و امنیت هستند هم درسته. اما...
۱- ساشا سبحانی اگر پدرش سفیر نبود اصلا شناخته شده نبود. این آدم اگر پدرش یک بقال ساده یا معلم و کارمند بود، هرکز از بچگی در خارج کشور بزرگ نمیشد و به قول خودش چندین زبان یاد نمیگرفت و درآمد به دلار نصیبش نمیشد که وقتی بیاد ایران، به راحتی بتونه در لاکچری ترین نقطه ی تهران یعنی خیابون فرشته که یک مترش اندازه کل یک خونه در جنوب تهرانه، صاحب خونه ی مجردی بشه!
۲- ساشا سبحانی، خودش خودش رو بولد کرد و اتفاقا دوست داشت که با این نام یعنی آقازاده و با هیبت یک لاکچری باز که مشغول عشق و حال با انواع دخترهای برهنه هست معرفی بشه تا با کسب شهرتش از طریق رسانه های داخلی و خارجی، مخاطبان بیشتری برای سایت شرط بندی پیدا کنه و پول جوونای بیچاره رو بچاپه. دقیقا از زمانی که اسم این فرد در رسانه ها مطرح شد، از نزدیک ۵۰-۶۰ هزار فالوور به بیش از ۱ میلیون رسید.
۳- فرزندان سفرا و نمایندگی های سیاسی ایران در کشورهای مختلف، از مصادیق بارز آقازادگی محسوب میشن چون پدرانشون حقوق به دلار میگیرند که ماهانه ۲۰۰-۳۰۰ میلیون تومان به پول الان میشه و حساب کنید در سال چقدر میشه! درحالیکه تمام هزینه های مسکن و ماشین و راننده و خدمتکار و خورد و خوراکشون، با سفارتخونه و حکومت هست و خرج چندانی هم در خارج کشور ندارند. هیچ مدیر و مسوولی با تمام درآمدهای نجومی که اعلام شده، بیشتر از ماهیانه ۵۰-۶۰ میلیون نمیگیره، اما سفرا به راحتی با همین درآمد دلاری، در عرض سه چهار سال میتونن بهترین خونه در شمالی ترین نقطه ی تهران بخرند! از طرفی فرزندان این آدمها ، اصلا در ایران بزرگ نمیشن و کاملا با فرهنگ و سبک زندگی یک کشور دیگه بزرگ شدند و هرگز دیگه به ایران برنمیگردند و با توجه به آشنایی با زبان اون کشور و ارتباط با سرپل های ارتباطی و مسوولین کشور محل اقامت، به راحتی میتونن وارد کننده یا صادر کننده محصولات بین ایران و اون کشور باشند و بیزینس های بزرگی داشته باشند.
۴- برخلاف گفته ی ساشا که آقازاده ها داخل ایران و با پدرانشون زندگی میکنند، اتفاقا هیچ آقازاده ای با شرایط فعلی اقتصادی، داخل ایران زندگی نمیکنه. کسانی رو میشناسم که پدرانشون فقط در یک دوره ، ۲۰ سال پیش وزیر یا معاون وزیر بودند و حالا سالهاست در ایتالیا و اسپانیا و استرالیا و انگلیس یا کانادا زندگی میکنند و هرگز هم دلشون نمیخواد به ایران برگردند. نکته اینجاست که خرج زندگی یک دختر یا پسر ۱۸ ساله که به اسم تحصیل به خارج کشور رفته و الان ۳۰ سالش شده، توسط چه کسی پرداخت میشه؟ اینها پول پدری هست که تبدیل به دلار شده و به حساب فرزند واریز میشه تا دغدغه ای نداشته باشه. حالا با دلار ۲۵ هزار تومن، حداقل باید ماهی ۶۰-۷۰ میلیون هزینه ی مسکن و خورد و خوراک و الواتی یک همچین فردی بشه.
۵- البته قبول دارم که جایگاه پدر و موقعیت شغلیش ، دست فرزند نیست و این بیشتر به شانس آدم ها بستگی داره که پدرشون چه کاره ست. حتی تمام این حقوق و مزایا و زندگی یک فرزند سفیر در خارج از ایران هم ، اسمش الزاما دزدی و رانت و فساد نیست، و اتفاقا در تمام دنیا، تفاوتی وجود داره بین زندگی یک شهروند معمولی با یک نفری که پدرش سفیر و وزیر و وکیل هست. و احساسم اینه که بسیاری از عامه ی مردم که تمامی مقامات و فرزندانشون رو دزد میدونن بیشتر از روی حسادت هست و از این جهت ناراحتند که چرا جای اونها نیستند! چه بسا اگر هرکدوم ماها جای اونها بودیم ،بدتر استفاده یا سوء استفاده میکردیم. اما مشکل امثال ساشا سبحانی اینجاست که پدرش مسوول در یک حکومت نرمال نیست، بلکه یک حکومت انقلابی که به اسم مستضعفان برپا شده و البته دینی هم هست، عجیبه که مقاماتش یک چیز بگن و برای مردم فقر و سختی و محدودیت بخوان، اما برای فرزندانشون راحتی و رفاه و بریز و بپاش. این تناقض همه رو رنج میده.
۶- فرق ساشا سبحانی با دیگر آقازاده ها در اینه که نمک به زخم می پاشه. درست در اوج تنگنای اقتصادی و تحریم و گرونی که مردم دیگه قدرت خرید یک پراید رو ندارند و جوونای بسیاری بخاطر نداری نمیتونن حتی طعم یک ازدواج ساده رو تا ۴۰ سالگی بچشن، طرف با ماشین لامبورگینی و هزاران دختر لخت توی پارتی و کلاب عکس میذاره و صد دلاری هاش رو روی باسن دخترهایی که باهاش استخر میرن می پاشه! اینا کفر آدم رو در میاره، درحالیکه طرف میتونه برای خودش زندگی مرفهی داشته باشه اما نیازی نیست اینها رو توی چشم مردم بکنه.
دیشب با دعوت یکی از تهیه کننده های سینما، برای اکران فوق خصوصی یکی از فیلم های جشنواره فجر به سینما رفتیم که فقط جمع بسیار محدودی از عوامل همین فیلم و بازیگرهاش بودند. کسانی مثل آتیلا پسیانی، افسانه بایگان و مهدی کوشکی و سام قریبیان. تهیه کننده از دوستان پدرم بود و ما رو تحویل گرفت ، ولی طبق معمول پدرم نیومد.
حالا فکر کن سالهای قبل هم دقیقا همین اتفاق افتاده که تهیه کنندگان سینما از خداشون هست که پدر من در اکران های خصوصی فیلم هاشون حضور داشته باشه و این آدم ها، افراد بسیار پولدار و متمولی هستند که پول بازیگران و کارگردان رو میدن و سلبریتی های بسیار پولدار، همیشه آرزوی دوستی و نزدیکی با اینها رو دارند تا نقش های جدیدتر و بهتری نصیبشون بشه. در عوض همچین آدمهایی پدر من رو بسیار موجه تر و حتی پولدارتر از خودشون می بینن که به جهت دعوتش شاید به دنبال اسپانسری فیلم های آینده هستند. به هین خاطر دیشب فکر میکردم با یک توصیه و معرفی پدر من، و البته بده بستان ، میتونستم به راحتی وارد عرصه ی بازیگری و هنر بشم و چه بسا خیلی از بازیگرها به همین ترتیب وارد سینما شدند. کسانی مثل مرحوم انصاریان و پژمان جمشیدی که صرفا فوتبالیست بودند و ابتدا فقط به جهت معروفیت و برای به اصطلاح «گیشه» و فروش فیلم ها، در یک سکانس بازی میکردند و ناگهان تبدیل به بازیگر حرفه ای شدند. تا حتی پسر خاله ی نه چندان باسواد و نه چندان معروف من که با واسطه ی رفاقت با بعضی بازیگران مطرح، یک نقش حاشیه ای و چند دقیقه ای رو در فیلم گشت ارشاد بازی کرد.
اگر پدر من کمی اهل روابط بود و اینجور مجالس رو میومد و ما میتونستیم با این تیپ آدم ها لینک بشیم، من الان به جای دردو دل نوشتن سالانه توی وبلاگم و نداشتن زن یا دوست دختر، الان کراش بسیاری از همین تیپ دخترهای فوق خوشگل بازیگر و هنری بودم و این دخترها که جواب سلام هم حرفه ای هاشون رو نمیدن، از خداشون بود که یکی مثل من جوابشون رو بده. هر چند همین الانش هم اگر من رو بشناسن همین اتفاق می افته.
.....
پ.ن:
۱- برای همین هست که وقتی من تصاویر حضورم در همین مراسم ها رو توی اینستاگرامم گذاشتم که فلان بازیگر و کارگردان، با صمیمیت دست روی دوشم گذاشته، همه احساس میکنن این باید خودش هم یک چهره ی هنری یا مطرحی باشه که این همه با سلبریتی ها عکس داره. و اینجاست که وقتی از گالری عکاسی یک دختر زیبا دیدن میکنم، کلی تحویلم میگیره و از حضور من ذوق میکنه.
۲- یکی مثل مرحوم روح الله زم، به واسطه ی پدرش که رییس حوزه هنری بود، و تهیه کنندگی فیلم ها رو برعهده داشت، با اکثر بازیگرها مثل افشانی دوست بود. یا دیگرانی از دوستان خودم که پدراشون هم صنف پدر من بودند میشناسم که با همین ارتباطات وارد سینما و تلوزیون شدند. خودم هم مدتی جایی میرفتم که با پسر یکی از تهیه کنندگان فیلم های کمال تبریزی، همکار شده بودم. اما همه ی اینها نیاز به یک بده بستون ، و ساپورت مالی و سفارش پدر داشت تا دیگران من رو وارد حوزه ی کاری خودشون میکردند.
چند روز دیگه، بالاخره بعد از گذشت حدود یک سال، مراسم رسمی و داخل سالنِ عقد برادرم برگزار میشه. البته عقد دائم خونده شده ولی به علت کرونا، تا به حال مراسمی نداشتند.
نکته اینجاست که برای هیچ کسی مهم نیست که برادر داماد یعنی من، فقط یک سال ازش کوچکتره و تا حالا حتی کیس و گزینه ای هم برای ازدواج نداشته. در حالیکه برادرم سال گذشته دی ماه، بله برونش هم انجام شد و اون موقع همه میگفتند چقدر دیر! و برادرم البته مجرد به معنای اینکه تا قبل از ازدواجش هیچ جنس مخالفی رو لمس نکرده باشه، نبود. اما من همچنان حتی دست دختری رو هم نگرفتم.
گاهی خودم فکر میکنم زن و داشتن همسر ، یا کلا اینکه دختری بخواد جزئی از زندگی من باشه، فقط توی رویا و خواب و خیاله. گاهی میگم احتمالا من به درد هیچ دختری نمیخورم و کسی من رو نمیخواد. یا بعضی اوقات میگم شاید هنوز کوچیکم و بزرگ نشدم که برای دختری جذابیت داشته باشم. و حتی الان هم با ۳۳ سال برای کسی تنهاییم و تجردم مهم نیست و کسی براش سوال نمیشه: نیاز جنسیشو چیکار میکنه؟ تنهاییشو چطوری میگذرونه؟
من دقیقا از ۱۸ سالگی در تخیل ازدواج هستم. از راهنمایی هم در تصور ارتباط با جنس مخالف. این ۱۶ سالی که از ۱۸ سالکیم گذشته، روزی نبوده که به در آغوش گرفتن یک دختر فکر نکنم و این فکر رنجم نداده باشه. منتها هیچ دختری در مسیر زندگیم قرار نگرفته که من ازش خوشم بیاد. دیگه هم طراوت و جوونیمو لز دست دادم و در عین سلامت و هیجانی که به جنس مخالف داشتم، اما دختر همچنان یک موجود ناشناخته و پشت پرده ی مسجد و پشت سالن عروسیه که نمیشه دیدش!
میدونم که اگر از س ک س و علاقه ی جنسیم در وبلاگم گفته بودم، خیلی سریعتر دختر پیدا میشد تا اینکه سالهای طولانی دلم محبت و درک کردن و نوازش دختر رو میخواست و دردو دل نوشتم. دیگه هم پیر شدم و آرزوی مرگ میکنم. ولی اینو میدونم اگر سالها پیش دختری توی زندگیم بود و دوستم میداشت، اصلا مسیر زندگیم یک چیز دیگه میشد.
چهارشنبه که خبر فوت علی انصاریان رو شنیدم، شاید بیشتر از خبر فوت میناوند ناراحت شدم. آخه انصاریان خیلی بیشتر تلوزیون میومد، سرشار از انرژی و انگیزه و امید به زندگی و بسیار شوخ بود، و اینکه به خاطر مادرش مجرد مونده بود.
اینکه علی انصاریان هم در سن جوانی اون هم بخاطر کرونایی که یک سال از حضورش میگذره و همه فکر کردیم داره تموم میشه، می میره، یعنی یک جای کار این دنیا می لنگه! یعنی دیگه اگر بشنویم دایی و کریمی و مهدوی کیا و ایکس و ایگرگ مردند، دیگه تعجب نمیکنیم. چقدر هم این مدت، فالوورهای اینستاگرام، خبر فوت پدرشون رو میگذاشتند و آدم فکر میکرد شاید بیماری زمینه ای داشتند. اما حالا فهمیدیم داستان خیلی جدی تر از این حرفاست و هر کدوم ماها ممکنه همچنان یکی از قربانیان باشیم.
چه حیف شد و چقدر دلم شکست.... دیگه انقدر فضای مجازی پر شد از عکسها و کلیپ های علی انصاریان، میخواستم پست تکراری نذارم ولی می بینم نمیشه . اتفاقا همین که همه ی مردم یکی رو دوست دارند، نشانه ست. این یعنی اینکه انصاریان الان در بهشته.
علی انصاریان، تیپیکال توده و عامه ی مردم ایران بود. ترکیبی تام و تمام از تمام ویژگی های مردم این کشور: خانواده مذهبی و سنتی که عموش شیخ حسین انصاریان(روحانی و واعظ معروف) بود ، با یک مادر سنتی چادری، و سلبریتی ای که خواننده های اونطرف آبی رو دوست داشت و آهنگ هاشون رو میخوند و اهل شوخی های کوچه بازاری بود. همین ویژگی ها بود که همه تیپ آدمی عزادارش شدند و فقط سلطنت طلب ها به خاطر عموش یا اینکه در تلوزیون بود، فحش دادند!
انگار همه ی ماها اومدیم که برای مدت کوتاهی یک اثری از خودمون توی دنیا بذاریم و بریم، و چه خوبه که وقتی مردیم همه برامون اشک بریزند. کاش کسی هم باشه که بعد از مردن من برای نبودنم گریه کنه ؛ و من خودم دیشب هربار که کلیپ های انصاریان و میناوند رو میدیدم گریه کردم. آخ که چقدر دوست دارم الان با آدم هایی همکلام و همصحبت باشم و قدر بودنشون رو بدونم.
اگر افسردگی درمان دارویی داره، چرا معمولا هرکسی که خودکشی میکنه، بعدش اعلام میشه که نامبرده سابقه بیماری افسردگی و مصرف قرص داشته؟ چرا اصولا به محض رفتن پیش روانپزشک یا روانکاو برای فرد به عنوان «بیمار روانی» پرونده تشکیل میشه و این پرونده سندی هست که تا آخر عمر برای هر اتفاق ناگواری، تو رو مریض بدونن؟ در حالیکه که اگر درمانی وجود داره، نباید علت خودکشی فرد رو، مراجعه ی مداومش به روانپزشک و مصرف قرص معرفی کنند و بگن پرونده ی پزشکی داشته! حتی انگار برای ازدواج هم اگر کسی متوجه بیماری روحی همسرش بشه میتونه عقد رو باطل کنه یا زنها میتونن با استناد به این پرونده، مهریه رو به اجرا بذارند.
مگه مصرف قرص نباید طرف رو از خودکشی دور کنه؟ البته یکی از مخاطبین که سابقه مصرف قرص داشت میگفت: با خوردن قرص ضد افسردگی ممکنه فکر خودکشی عملی بشه، چون قبلش فقط فکرش بود و حس و حالش وجود نداشت اما بعدش انسان سرحال و پر انرژی میشه و میتونه افکارش رو عملی کنه! ... پس نتیجه میگیریم که قرص فقط میتونه هورمون های ادرنالین رو بیشتر کنه نه اینکه عامل ناراحتی فکری و روحی رو از بین ببره. مادامی که طرف از ازدواج نکردن و نیاز جنسی رنج می بره، مادامی که کمبود محبت احساس میکنه، همچنان افسردگی وجود داره.
.....
پ.ن:
من هیچ مشکل روحی و روانی ندارم. اتفاقا هرکسی من رو از نزدیک دیده، گفته که بسیار با احساسم حتی با حیوانات، بسیار اهل کمک و کار در منزلم، اهل معاشرت و رفتار خوب با همه ام و البته مقداری زودرنج و حساس هستم. من فقط سالهاست که تنها هستم و هیچ کسی همکلام و همدم من نیست و منو دوست نداره. همین باعث آزار روحی و فشار به آدم میشه. افسردگی، مریضی جسمی نیست و در حیوانات هم هست. حیواناتی که اغلب یکدفعه جفتشون رو از دست میدن یا از گروه و گله ، جدا در یک قفس انداخته میشن و از فضای باز و آزاد محرومن ، و در نهایت حیواناتی که در تاریکی یا سایه ی مداوم قرار دارند، معمولا بعد از یک مدت در گوشه ای کِز میکنند و همش توی لاک خودشون هستند. انسان و حیوان، به محض اینکه در معرض نور خورشید قرار بگیره، و به محض اینکه در محیط و جمع قرار بگیره و البته در جمع، دوستان و همراهانی که دوستش دارند داشته باشه، از افسردگی نجات پیدا میکنه.

من (سمت راستی)؛ خیلی فشار رومه، تنهام، به مرگ فکر میکنم.
مخاطبین(سمت چپی): اینکه چیزی نیست همه مثل تو ان، تو تنبل و تن لشی و به این وضعیت عادت کردی. بلند شو یه کاری کن، تا ابدم اینطوری باشی کسی دوستت نداره!
برادرم توییت توهین آمیزی از مسیح علینژاد فرستاد که نسبت به امکان تماس تلفنی میرحسین موسوی بعد از ۱۰ سال ، واکنش خیلی زشت و منفی نشون داده و کسانی که بابت این گشایش کوچیک در حصر خوشحال شدند رو با واژه ی جنسی خطاب قرار داده! می گفت: برو ببین همه زیر پستش بهش فحش دادند. (آدرس این توییت)
رفتم دیدم درست میگه! هم تعجب کردم و هم خیلی خوشحال شدم. تعجب از اینکه پس چرا من هربار توی صفحه ی اینستاگرامش میرم، اکثر کامنتها تعریف و تمجید و قربون صدقه ست، و فقط تک و توک چند نفر بسیجی هستند که میگن به زودی دستگیرت میکنیم؟ داداشم میگفت: علتش اینه که در توییتر امکان حذف کامنت وجود نداره ، حتی اگر طرف توییتش رو هم حذف کنه ، باز نمیتونه کامنتها رو حذف کنه! در واقع کامنتهای موجود در پیج اینستای این خانم، بسیار سانسور شده و اکثرا توسط افرادی در خارج کشور نوشته شده.
و خوشحال شدم از این همه آگاهی مردم. اکثر این کامنتهای مخالف مسیح، طرفداران جنبش سال ۸۸ و منتقد یا مخالف حکومتند و خانم ها هم اکثرا بی حجاب هستند، اما به خوبی متوجه وطن فروشی و مزدوری این زن شدند. من همش تصور میکردم که چرا یک عده از دختران کشورم انقدر ساده لوحند که متوجه شغل بودنِ تمام حرفها و پستهاش نمیشن و از دریافت حقوق دلاری بسیار زیاد توسط این زن و این که تمام حرص زدن هاش صرفا برای زندگی مرفه تر در آمریکاست اطلاع ندارند؟ چرا به صرف حرفهای قشنگش در مخالفت با حجاب اجباری، همچنان گول این فرد منفعت طلب رو میخورند و صفحه شو دنبال میکنند و فکر میکنند که واقعا به دنبال آزادی و مطالبات زنان هست؟ حتی خانم هایی در وبلاگ من، هرچقدر که من با سند و مدرک در مورد اقدامات تخریبی و مزدوریش برای اسراییل پست میذارم، ازش طرفداری میکنند و تصور میکنند که من برای دفاع از حکومت، ضد این فرد هستم!
علی ایحال خوشحالم که بایدن اومد و درست همون چیزی که گفتم در حال به وقوع پیوستن هست. داره کم کم دم خروس این آدمها هم برای مخالفین پیدا میشه و مرز بین معترضین واقعی و دلسوز کشور با مزدبگیران خارجی که به دنبال تجزیه کشور و حذف سرمایه های اجتماعی اند مشخص میشه. با تغییر مدیر شبکه وی او ای توسط وزارتخارجه آمریکا، به زودی جیره مواجب مسیح هم قطع و این فرد برای کاسبی باید جای دیگه ای پیدا کنه.
هنوز دلم برای دختران کم سن و سال و ساده ای که این زن رو دنبال میکنند میسوزه. اگرچه به زودی و با رفتن اسپانسر مالی و پدر معنوی این زن (پمپئو)، معادلات هم به کلی تغییر میکنه.
قبلا که وبلاگ مینوشتم و ۲۶ سالم شد، میگفتم: من از ۱۸ سالگی دلم میخواست ازدواج کنم و یک دختری پیشم باشه و اگه این اتفاق می افتاد ، خیلی انگیزه و روحیه برمیگشت، و چقدر دیر شده. و خیلی سخته که تا حالا ارتباط دوستی عادی هم با یک دختر نداشتم و نیاز جنسی هم دارم و خودارضایی میکنم.»
کامنتها زیر این جور پستهام از جانب دخترها معمولا اینا بود: «هنوز دیر نشده ، نا امید نباش به زودی ان شالله اونی که لیاقتشو داری پیدا میشه و خدا جواب این صبر و تحملت رو میده.» یا: «مگه میشه تا الان هیچ رابطه ای با دخترها نداشته باشی؟ حتی بغل کردن؟ چطوری تحمل کردی؟» و یا« چه پسر خوب و پاکی هستی که تا این سن رابطه جنسی نداشتی ، مطمئن باش یه دختر خوب مثل خودت نصیبت میشه.» یا: «منم نیاز جنسی دارم و خودارضایی میکنم و میدونم چقدر برای یک پسر سخته که توی این جامعه ، تاحالا صبر کرده باشه.» و در نهایت بعضی ها خودشون پیشنهاد دیدار حضوری میدادند یا اینکه در مجازی دوست میشدند. البته معمولا اون کسی که من میخواستم نبودند. بعضی ها حتی دنبال معرفی دوست و آشنا برای من بودند.
اما حالا در سن ۳۳ سالگی، وقتی همچنان مینویسم من تنهام و تا حالا دختری نبوده، یا نیاز جنسی دارم، بازخوردها اینطوریه: «چقدر کثیف و لجنی که همش فکرت روی شهوت و سکس هست.» یا «نشستی توی خونه که از آسمون دختر بیاد و هیچ کاری هم نمیکنی.» یا: «همه تنهان، چرا فکر میکنی فقط تو رابطه ی جنسی نداشتی؟ منم ۳۰ سالمه و تا حالا با کسی نبودم.» یا: «برو از پسر عمت با برادرت کمک بخواه و صیغه کن.»
یعنی به وضوح، قبلا یک دلسوزی و دلشکستن و همذات پنداری در مخاطبین دیده میشد و اکثرا انگار میفهمیدند نیاز به جنس مخالف چیه و نیاز جنسی و فشار شدیدش رو کاملا درک میکردند. اما الان که تازه سنم بیشتر شده و باید بفهمن که اون فشار چندین برابر شده، انگار همه ی پسرها یوسف پیامبر و دخترها مریم مقدس اند که بدون توجه به نیاز جنسی و بدون انجام هیچگونه گناهی، در حال تحصیل و تلاش و کار و کسب درآمدند و اینجا گناهکار و تن لش و عوضی، فقط من هستم!!
.....
پ.ن: سال ۸۹ -یعنی ده سال قبل- اولین خواستگاری ای بود که با مادرم رفتم ، به سبک کاملا سنتی و بدون شناخت قبلی. البته کیس دلخواهم نبود، اما گمان می بردم که دیگه همین امسال زن میگیرم و زجر کشیدنم تموم میشه. همون سال داییم از محل سکونتش در شانگهای چین دعوتنامه فرستاد و من و پسرخالم رفتیم چین. چقدر دوست داشتم با همسرم میرفتم چین و باهم از اون برج ها و شهرممنوعه و اکسپو دیدن میکردیم. دیشب داشتم خواب اون مسافرت رو میدیدم که وقتی چین بودم ، برای دایی و زن داییم از خواستگاریم تعریف میکردم و اونها به شوخی میگفتند از همین چین دختر بگیر! وقتی توی رستوران با مترجم چینی که دختر خانم جوانی بود غذا میخوردیم، و در مورد سنش سوال میکردم، زن داییم میخندید و میگفت: خدا خفَت نکنه ، یاد زن گرفتن بابا اتی توی قهوه تلخ افتادم! ... باورم نمیشه، الان سال ۹۹ هست، من نه زن دارم نه زندگی، نه جوونی کردم نه آرزوهایی که برای ده سال بعد از اون موقع داشتم برآورده شده. من همچنان دارم در وبلاگم از تنهایی مینویسم بدون اینکه تغییری نسبت به اون زمان رخ داده باشه، فقط اینکه دیگه حتی انگیزه ی مسافرت رفتن رو هم از دست دادم.
دو روزه که خونه ی ما خالیه و پدر و مادرم رفتند مسافرت و تا هفته بعد هم نمیان. فقط من توی خونه ام و برادر کوچکترم که شبا میاد. اونم همش میگه: یک روز برو بیرون تا من دوست دخترمو بیارم اینجا !
مکان برای رابطه ی جنسی نیست و چه موقعیتی مناسب تر از خونه ی خالی؟ به شرطی که دوست دختر داشته باشی و اکثر دوست دخترها هم مشکلی با سکس ندارند.
هر موقع به پسر عمم میگم که کسی نیست، میگه: چرا دختر نمیاری و ... ؟ واقعا خودم هم خیلی ناراحتم که در یک همچین موقعیتی هم دختر پیشم نیست. در حالیکه برادر بزرگترم دیگه ازدواج کرده و قبلش صیغه داشت و برادر دیگم که ۶ سال ازم کوچیکتره هم ، باز یک نفر رو برای تخلیه ی میل جنسیش داره.
اینها تازه بچه های شرور و یا غیر مذهبی نیستند. اینها بچه هایی در خانواده های شدیدا مذهبی و سختگیر هستند و بیس و پایه ی تفکرات خودشون هم همچنان برگرفته از باورهای اعتقادی هست. حتی به پسر عمم میگم تو چرا نماز میخونی ولی سکس پولی انجام میدی (و نه صیغه)؟ میگه من این کار رو برای خودم گناه نمیدونم و حتی مشاور هم بهم گفته که اگرچه توصیه به این کار نمیکنم ، اما انگار از وقتی سکس کردی، اعتماد به نفس پیدا کردی و این خوبه.
حالا تصور کنید باقی پسرها در خانواده های آزاد و با تفکرات باز و غیر مذهبی چطوری هستند؟ خیلی ها به راحتی رابطه های جنسی متعدد دارند و من محال میدونم کسی به سن و سال من، یک بار هم تجربه ی حتی لمس کردن دست یک دختر رو نداشته باشه، در عین حال که هیچ ضعف و مشکل ظاهری نداره.
الان که از جلوی عابر بانک میومدم، یک دختری کنار یک پسر بود و دستشون هم توی دست همدیگه. همش از خودم پرسیدم: تو چیت از این پسر کمتره و چرا یک دختر هم کنار تو نیست؟ چرا این همه سال یک دختر برای من نبوده؟ و چرا هر بار اینو توی وبلاگم مینویسم به من توهین میکنند و فکر میکنند من خیلی داغونم که تنهام؟ چیکار باید میکردم و از کجا باید دختر میاوردم؟ هرچی فکر میکنم که دخترهای به این خوشگلی که توی خیابونن و همشون با یک پسرند، کجا هستند که پسرها باهاشون دوست میشن و من باید کجا میرفتم تا یک دختر هم من رو میدید؟، به جوابی نمیرسم. اما میدونم یک دختر، کمترین حق من از این زندگی بود.

چقدر از خبر فوت مهرداد میناوند به خاطر کرونا، شوکه و ناراحت شدم. باورم نمیشه، هنوز خیلی جوان بود. همین دوماه پیش تازه ازدواج کرده بود و کارت عروسیش رو توی صفحش گذاشته بود (البته متوجه شدم که قبلا ازدواجی منجر به طلاق داشته).
میناوند یکی از اسطوره های فوتبال در اون سالهای خاطره انگیز با مربیگری مایلی کهن بود. پنجم ابتدایی من مصادف شده بود با اون حضور تیم ملی ایران در جام جهانی و بردش مقابل استرالیا و عشق ما بچه های دهه شصتی، علی دایی و کریم باقری و خداداد عزیزی و مهدوی کیا و عابدزاده و مهرداد میناوند بود. بعد از اون دیگه کسی برای ما در فوتبال یا هیچ ورزشی اسطوره یا الگو نشد. انقدری که میرفتیم کارت پستال هاشون یا کارتای بازیشون رو میخریدیم و یکی از جایزه هایی که به بچه های ممتاز میدادند، آلبوم عکس همین فوتبالیست های تیم ملی بود که من به خاطرش از مدیر مدرسه مون کتک خوردم! تا بالاخره به آرزوم رسیدم.
چقدرم همش فیلم و عکسهایی منتشر میشد که میگفتند میناوند در فلان پارتی مختلط بوده و دستگیر شده! و به خاطر خوشگلی و خوش تیپیش، کراش خیلی از دخترهای اون نسل بود. البته بعدا مشخص شد که یکی از معتقدترین بازیکن های تیم ملی که حتی قاری قرآن بوده و در محرم ، مداحی میکرده همین مهرداد بوده.
خیلی خیلی ناراحتم و دوست دارم یک دل سیر گریه کنم و کاش کرونای لعنتی نبود و مراسم تشیعی بود تا شرکت میکردم. از صمیم قلبم به خانواده ی این بازیکن دوست داشتنی تسلیت میگم.
من همچنان با مرگ هر عزیزی به این فکر میکنم که در یک عالَمی از ابتدای تولد ما، نحوه ی مرگمون و روز و تاریخش ثبت شده، و همگی ما از این زمان مرگ، راه گریزی نداریم. اسمش رو میذارم تقدیر، و پیمانه عمر. ماها قرار هست بر اثر بیماری یا تصادف یا جنگ یا زلزله یا سیل یا هر اتفاق ناگوار دیگه ای بمیریم که ممکنه همین فردا باشه. میناوند رو پس از سالها ، در همین بازی اخیر جام ملتهای آسیا در شبکه ی پنج تلوزیون می دیدم و هرگز فکر نمیکردم چند ماه دیگه فوت کنه! حتی خودش هم بعید میدونم هرگز گمان می برد که به این زودی قرار هست این دنیا رو ترک کنه.
وقت همه ی ماها در این دنیا خیلی خیلی محدود و کمه. من خودم همش به این فکر میکنم که قرار هست به زودی بمیرم و باید فورا تمام کارهای عقب مانده رو انجام بدم. حداقل با رفتنم، کارهای من به دوش خانوادم نیفته. البته اگر میشد استفاده ای هم از این عمر محدود کرد و لذت برد، خیلی خوب میشد.
من با هر بار مرگ دیگری، یاد مرگ و آخرت خودم می افتم. نمیدونم چرا خیلی ها ، مرگ رو فقط برای همسایه میبینند. مرگ از رگ گردن هم به ما نزدیکتره.
....
پ.ن:
۱- اگه برنامه ۹۰ و عادل فردوسی پور همچنان بودند، چقدر این هفته در مورد میناوند حرف میزدند و خاطرات قدیمش رو زنده میکردند. حیف شد، همین یک دلخوشی هم از میلیونها نفر گرفتند.
۲- این پست رو در حالی نوشتم که یکساعت پیش از درد شدیدی مثل درد زایمان در ناحیه ی پهلوم، به خودم می پیچیدم. احتمالا سنگ کلیه ای بود که بر اثر ورزش در باشگاه به حرکت درومده بود و خدارو شکر انقدر آب خوردم که فکر میکنم دفع شد. اما پیش خودم گفتم کارم دیگه تمومه! مرگ اینطوریه، یک لحظه همه ی دنیا تیره و تار میشه و تا سالمیم هر کاری عشقمون میکشه و فکر میکنیم بهمون حال میده بکنیم،چون فقط همین یک بار رو زنده ایم.

گاهی به لحاظ عاطفی خیلی محتاج یک همچین صحنه ای هستم. اینکه وقتی مثلا شب از باشگاه خسته میای خونه، یکی انتظارت رو میکشه و بهت یک شربتی میده یا غذایی درست کرده و به خاطر تو ذوق میکنه. کسی که تو رو فقط به خاطر خودت دوستت داره و میگه: عزیزم خسته ای؟ بغلت میکنه و کنارت میشینه و میگه: اشکالی نداره چی میخوای برات بیارم؟
انسان به لحاظ عاطفی خیلی محتاج یک همصحبت هست که دلسوزشه. آدم یکی رو میخواد که بی دلیل بوس یا بغلش کنه. مخصوصا موقع خواب و روی تخت، دوست داری یکی دیگه هم کنارت باشه و اینکه سالهاست تختت یک نفره ست و کسیو نداری، انگار یک چیزی خیلی کمه.
اغراق نمیکنم اگه بگم این وجه علاقمندی من به جنس مخالف، بیشتر از علاقمندی جنسی، اذیتم کرده و اگه بگم از نوجوونی ، همش آرزوی یک همچین اتفاقی رو میکشم، دروغ نگفتم. به خصوص که هر شب و روز دعوا و کتک کاری پدر و مادرت رو ببینی و تا حالا کسی تو رو «عزیزم» و «جانم» خطاب نکرده باشه و برای کسی اهمیت نداشته باشی. خیلی سخته که تا ۳۳ سالگیت، هیچ کسی دوستت نداشته باشه و هیچ نوع محبتی رو از هیچ کسی دریافت نکرده باشی و همش بگی: بالاخره یکی هم پیش من میاد و من گذشته رو فراموش میکنم.
میدونی! گاهی دلت میخواد یک جنس مخالفی ، برای تولدت سورپرایزت میکرد و آهنگ «بهونه ی این جمع تویی» رو برات میذاشت. گاهی دلت میخواد با یکی میرفتی کافه و رستوران و خوردنی های امروزی سفارش میدادی و هی الکی حرف میزدی.
واااای من چرا هیچ وقت این ها رو در جووونیم تجربه نکردم؟ و میدونم این چیزها فقط توی عکس ها و فیلم هاست و در دنیای واقعی، فقط پول و شغل و تحصیلات و قد و ماشین پسر ، حرف اول رو میزنه نه خوبی و پاکی و عشق و محبتش. ولی من دلم عشق میخواست. من دوست داشتم الکی قربون صدقه ی یک نفر میرفتم و تمام بی محبتی پدر و مادرم رو با محبت کردن بی دریغ به یک دختر، تخلیه میکردم. دوست داشتم الکی موهای یک دختر رو نوازش و شونه میکردم.
کاش من هم در این دنیا، دلیل زندگی یک دختر خانم می بودم. کاش به خودی خود و با همین چیزی که هستم و بدون اینکه کسی دنبال تغییر دادنم می بود، برای کسی جذابیت میداشتم و کسی هم من رو دوست میداشت.
.....
پ.ن:
۱- «دوست دختر» ، یا دختری که عاشق یک پسر میشه ، همیشه برای من خیلی خوش چهره تر، جذاب تر، خوش تیپ تر، به خود رسیده تر و با تن صدای لطیف تر و اندام ظریف تر از دخترهای عادی بوده. همیشه دخترهایی که با پسرها دوست میشدند و در پارک ها و معابر و مترو و ... دیدم، دخترهای بسیار زیبا هستند که در تخیلم ، حسرتشون رو میخوردم. اما وقتی حرف از دختر و عشق در فضای مجازی میشه، هیچ کسی زیبا نیست، هیچ کسی تهران نیست، هیچ کسی حتی معمولی و مثل دخترهای خواستگاری سنتی هم نیست.
۱- از شانس ما دهه شصتی ها، ابتدای دوران جوونیمون خورد به ۸ سال دوران نکبت و تحریم و گرونی احمدی نژاد. بعدش هم گفتیم برجام امضا شد و داره اوضاع اقتصادی خوب میشه، خوردیم به ترامپ لعنتی و فشار حداکثری! یعنی ۱۶ ساله که بهترین سالهای عمرم توی اوج تحریم و گرونی ، و با تنهایی و بدون لمس حتی دست یک جنس مخالف گذشت. من خیلی گناه دارم که با وجود سلامت جسمی و چهره خوب و خانواده خوب، تا این سن تنها هستم و هیچ دختر نرمال و سلامت و خوش چهره ای در شهر من تاحالا نبوده که من رو مجانی و بدون مزد و منت دوست داشته باشه. خیلی گناه دارم که نه طعم محبت پدر و مادر رو چشیدم، نه دوست و رفیقی داشتم، نه همسر و عشقی. من خیلی خیلی تنها هستم.
۲- لعنت بر کامنت گذاران بی عاطفه ی این وبلاگ که هر پستی میذارم، حتی از درد و رنجم، بازهم به من حمله میکنند یا بد و بیراه میگن. هیچ جایی جز وبلاگ برای حرف زدن ندارم، اینجا هم آدمهای مریض و بی احساس و نامرد میان. پیشاپیش لعنت میفرستم بر کسانی که ذره ای ناراحتی همنوعشون رو درک نمیکنند و با حرفاشون نمک به زخم می پاشن.