واقعیت اینه که باید جایی و کسی رو داشته باشی که باهاش حرف بزنی. من از ۱۷ سالگی که تنها شدم سعی کردم با وبلاگ نوشتن خودم رو تخلیه کنم. این سه سال کلی تحلیل، دردو دل، فکر و ایده داشتم که تا میومدم توی خونه برای کسی حرف بزنم، کسی حوصله گوش دادن نداشت. برادر کوچکترم ، تماما به فکر مهاجرت بود و به محض صحبت کردن من، عصبانی میشد و دستش رو به حالت کنترل تلوزیون ، روبروی من می گرفت و میگفت: میوت! خفه! و اگه حرفام رنگ و بوی دردو دل می گرفت، میگفت برو پیش روانشناس.
اما مادرم کاراکتر ناراحت کننده تری داره. معمولا توی این گروه های واتساپی قرآنی و مسجدی عضو هست که انگار مجبورش کردند روزانه جزء قرآن برداره. برای همین ۲۴ ساعته دستش قرآنه و سرش پایینه و یا اینکه با گوشی مشغوله. بنابراین اگر حرفی هم میزنم، انگار با مجسمه حرف میزنم که هیچی نمیشنوه.
یعنی دقیقا این سه سال که وبلاگ نمی نوشتم، خودم احساس رنج و مشقت زیادی داشتم که کسی و جایی نیست که باهاش حرف بزنم. همسر یا دوست دختری هم نداشتم که همدم و همکلامی داشته باشم. از اونجایی که میدونم تا آخر عمر تنهایی ادامه داره، تصمیم گرفتم دوباره برگردم و نوشتن رو ادامه بدم. البته میدونم که مخاطبین وبلاگ، دیگه مثل سالهای قبل نیست و همه توی شبکه های اجتماعی مشغولند. اما میتونم با فعالیت در وبلاگ، ابتدا مخاطبین ثابتی پیدا کنم و بعد، اینجا رو در کانال تلگرام هم گسترش بدم.
......
پ.ن :
۱- اینجا فعلا نوشته هام جنبه ی عمومی و اجتماعی و سیاسی داره. اما بیشتر، مد نظرم بود و هست که درباره ی خودم و نیازهای جنسی و عاطفی و بلایی که تجرد و عدم ازدواج به سرم آورده صحبت کنم. و چون مطالبم مربوط به گروه سنی +۱۸ میشه، باید در جای دیگه ای بنویسم که مخاطب خودشو داره و نمیخوام کسانی که حساسند بیان.
۲- دیشب رفته بودم سینما، برای دیدن یکی از فیلم های جشنواره. خب طبق معمول یاد اون زمان ها افتادم که جوون تر بودم و همیشه این ایام حسرت این رو میخوردم که هیچ وقت با یک دختر سینما نرفتم. حالا امروز به یکی از آشناها پیام دادم که اگر میتونه برای من بلیط دوتا فیلم تهیه کنه. میگفت: تنهایی میری؟ خب با دوست دخترت برو. و من یک آهی کشیدم که معلومه دوست دختر ندارم و طبیعتا باید با مامانم برم. پیر شدم ولی آرزو به دل موندم که یک دختری کنار من توی سینما نشسته باشه.