من مثلا بعد از مدتها اعلام حضور کردم و قرار بود مجددا بنویسم. الان بعد از مدتها اومدم وبلاگم و دیدم عه! چه جالب ،درست یکسال گذشته!
کلا نگاه به تاریخ همین پست و پست قبلی ، وضعیت زندگی من رو به مخاطبین نشون میده. یعنی میخوام کاری رو شروع کنم، یکدفعه می بینم سال بعد شده و هنوز کاری نکردم! زمان برای من اینطوری میگذره که فکرمیکنم همین دیروز بود، ولی گویا یکسال پیش بوده.
علی ایحال... فکرمیکردم مانع زندگی یا ازدواج، لابد وبلاگ نویسیه. اگر از این فضا فاصله بگیرم، لابد با جامعه حقیقی و آدم های واقعی آشنا میشم و شاید یکی از خواستگاری هایی هم که رفتم، منجر به ازدواج شد. اما نه، هیچ ربطی نداشت.
میخواستم دوباره وبلاگ بنویسم. گفتم در مورد چی بنویسم؟ یاد سیاسی نوشتن افتادم و فحش هایی که از دو طرف میخوردم، گفتم پس این موضوع رو بیخیال. یاد وبلاگ هایی که درباره تجرد و نیاز به جنس مخالف داشتم افتادم، می دیدم که فیلترم کردند. تازه فایده ای هم نداشت چون دختر مد نظر من اصلا وبلاگ نمیومد.
حالا ۳۷ ساله هستم و از سندروم سی سالگی و ترس تجرد قطعی، به سندروم چهل سالگی نزدیک میشم... زندگی همون آش و همون کاسه ست. ایران بدتر شده، خودم افسرده ترم. تنها تر هم شدم. تا به این سن همچنان دست یک دختر رو هم نگرفتم و امیدی هم واقعا ندارم. حتی دیگه میل سابق هم به جنس مخالف ندارم و تقریبا هرچی کنجکاوی بود ، از فضای مجازی برطرف کردم و آنچنان ولع و هیجان دهه بیست زندگیم رو ندارم.
همچنان عاشق و علاقمند به نوشتن هستم،ولی با این رخوت و بی انگیزگی، که آدم فقط زنده هست وحیات نباتی داره، و هیچ انسانی به عنوان دوست یا همدم در کنارش نیست، نمیدونم وعده ی اینکه بخوام فعالیت کنم، دوباره به چه زمانی موکول میشه.
فقط دلم برای دوستان اینجا تنگ شده بود و میخواستم راه ارتباطیم همچنان باقی بمونه.
.....
پ.ن : از سال ۸۴ که وبلاگ نویسی رو در ۱۸ سالگی شروع کردم، همیشه تصورم این بود که یه روزی زن میگیرم و دیگه وبلاگم رو میبندم و دربست مشغول همسرم میشم. البته از یه مقطعی که سنم به سی سالگی نزدیک شد و دیدم خبری از دختر نیست، پیش خودم گفتم یه مدتی فضای مجازی نباشم، ولی یهو بعد چند سال میام اعلام میکنم که ازدواج کردم. و از حالا به جایی که در مورد تنهایی خودم بنویسم، در مورد مسائل روز، تحلیل و نظرمو میگم. ولی خب چیکار کنیم که جهان آفرینش در تقدیر من، چیزی به نام ازدواج یا داشتن پارتنر ننوشته. یعنی شما فکر کن من رکورددار بیشترین سال انتظار برای رسیدن به جنس مخالف هستم، و بیشترین حسرت ها و تخیلات و فانتزی ها رو در مورد جنس مخالف تا به امروز داشتم. انقدری که من زندگیم ، لنگ و متوقف جنس مخالف شده، هیچ کسی نشده. ولی خب وقتی قرار نیست هیچ وقت بشه، نمیشه. جوونیم هم تموم شد و هرچی ارزوی دونفره داشتم نابود شد. باید خودم هم حذف میشدم، که فعلا اشتباهاً نفس میکشم.