به این فکر که یک دختر هم نبوده تا حالا...
به این فکر که هنوزم با این سنم مجبورم این کارو بکنم...
به اینکه بقیه دارن به راحتی به هر کسی میدن و من فقط مجبورم کلیپشو ببینم...
به این که این حق من و سهم من نبوده...
به اینکه الان ساعت 2 و نیم بامداد باید پیش زنم می خوابیدم...
به اینکه هنوز نیاز جنسی دغدغه ست، هنوز فکر مشغول سکسه به جایی که 12 سال پیش تموم میشد و به آرامش می رسیدم.
به اینکه بی حس میشم، خسته و خواب آلود میشم، دیگه نا و توان ندارم...
به اینکه دوباره نصیحت ها و چرت و پرت گویی ها شروع میشه...
به اینکه چندین ساله هی می نویسم و می نویسم و می نویسم و یک آدم درست حسابی هم نمیاد اینجا و یکی نه درک میکنه نه دوستم داره نه ....
عصبانی ام.... شدیدا عصبانی ام بابت اینکه شبایی که بهم فشار جنسی میاد مجبورم خود ارضایی کنم. عصبانی ام... مثل آدمایی که گرسنه ان و چیزی حالیشون نیست و ....
خیلی خیلی خیلی زجر کشیدم فقط بابت مسئله ی جنسیم و خیلی خیلی نوشتم و خیلی نصیحت شنیدم و خیلی آدم به درد نخور دیدم. و باز دوباره هر وقت این چیزا رو می نویسم سیل چرت و پرت و دری وری شروع میشه بدون اینکه حتی یک کلمه ی دوستت دارم بشنوی.
تف به این روزگار نا زیبا که آدم هیچ لذتی از زندگیش نمی بره.
جنس مونثی که هیچ وقت نیست و فقط باید فیلمشو دید یا از راه دور تماشاش کرد و شکنجه شد. این همه سال شکنجه شدم،بس نیست؟ لعنت به این دنیا، لعنت به این زندگی