باشگاه بدنسازی رفتم گفتم دیگه از سال ۹۸ اگه یه دختر زنم بشه ، یه شوهر خوش اندام داشته باشه نه اینکه شکم داشته باشم.
تنها کسی که برای رفتن به خونه ی جدید تلاش کرد من بودم و گفتم انقدر تلاشمو میکنم که بعد از سالها از یک خونه ی درب و داغون، جایی بریم که منطقه ی خوب تهران باشه و خونه مون هم امروزی باشه. به خیال اینکه وقتی خواستگاری میریم، دختر و خانوادش توی خونه ای بیان که بفهمن ما وضعمون بد نیست و نرمالیم.
همش لباس که میخرم میگم شاید یک دختر از من خوشش بیاد.
ولی هیچ دختری در هیچ جایی نیستش. به این فکر میکنم که از این به بعد تنهایی رو توی یک خونه ای که دیگه نه حیاطی داره نه پرنده ای داره نه هیچی، چطوری طی کنم؟ چطوری خودمو راضی کنم که از این به بعد هم قرار هست با پدر و مادرم زندگی کنم؟ اخه خیلی سخته و آدم وقتی ببینه این همه تغییر هم منجر به رسیدن به دختر نشده، دیگه نمی تونه تحمل کنه.