۱۸ سالم که شده بود، داداشم ۱۲ سالش بود، من مرد و جوان شده بودم، درحالیکه هنوز برادرم خیلی بچه بود. اون موقع اوایلی بود که احساس میکردم دیگه بزرگ شدم، میتونم با جنس مخالف باشم و احساس جوونی داشته باشم و بزرگسال به حساب بیام.
هی روزها میگذشت و به خاطر ضربه ی روحی شدید، کنکور ندادم و خونه نشین شدم. هی همش حسرت همسنام رو میخوردم که الان در کنار دخترا نشستند و بعد از ۱۲ سال حضور تک جنسیتی، دیگه با دخترها همکلاسی میشن و یواشکی توی پارکها و سینماها و جاهای مختلف میرن. هی میشستم به دختر فکر میکردم ، و بدجور دلم یک دختر ناز و ظریف میخواست.
دستم به جایی نمیرسید، بچه ی خجالتی و مظلوم و ساکتی بودم، هی میومدم اینترنت، یاهو مسنجر، به هوای حرف زدن و دوست شدن با یک دختر. دختری نبود، همه پسر بودند. آیدی های دخترونه هم که نه عکس پروفایلی داشتند نه صداشون رو میشد شنید، تازه از چت کردن معمولی با پسرها هم فراری بودند. ولی همینکه یکی با اسم نازنین و مریم و سارا و مهسا و ... پی ام میداد و برخورد تند هم میکرد، کلی ذوق زده میشدم! و توی دلم میگفتم: آخ جووووون دختر! و تصور میکردم یکی مثل ترلان پروانه یا آناشید حسینی پشت مانیتور نشسته!
اون دوره ، همینطوری چند سالی با همین چت کردن ها و تخیل ها گذشت، بدون اینکه دختری رو واقعی ببینم یا حتی در مجازی صدای دختری رو بشنوم. هر روز تنهایی و با کلی غصه، میرفتم به باغچه ی حیاطمون آب میدادم یا سبزی میکاشتم و توی خلوتم میگفتم: کاش الان یک دختری هم پیش من بود. واقعا یک دختر چقدر می تونست انگیزه و اعتماد به نفس بده، چقدر میتونست حتی باعث بشه من کنکور بدم و دانشگاه برم.
تا اینکه خواهرم بزرگ شد و دانشگاه رفت. خواهرم ازدواج کرد. اون برادر کوچیکمم وارد دانشگاه شد و به سن دختربازی رسید. دختربازی هاش رو کرد، جوونیشو کرد، و هر آنچه آرزوی من بود: از دیدن بی حجاب دخترها تا لمس و بوس کردنشون تا خلوت کردن حضوری و بعد لاس زدن مجازی و شنیدن وویس دخترها، همه رو تجربه کرد. و من هی آه میکشیدم و هی منتظر بودم که شاید روزی نوبت به منم برسه.
داداش کوچیکه هم دوران دانشگاهش تموم شد و ارشدش رو گرفت. نوبت به دختر عمه و دخترعموی متولد ۷۸ رسید که برای برادر کوچیکه ی من ،نسل بعدی به حساب میومدند و تینیجر. اینا هم وارد دانشگاه شدند، یهو از چادری تبدیل به مانتو شالی و بعد کاملا بی حجاب و سیگاری شدند. بعد کراک و گل و مشروب زدند و استوری از دوست پسرهاشون و علاقه به سکس گذاشتند. اینها هم بدجوری دلم رو سوزوندند.
حالا همین نسل بچه ها هم دیگه دانشگاهشون داره تموم میشه. رسیده به بچه های متولد ۸۰ ! اینا هستند که وارد دانشگاه شدند و از این به بعد باید حسرت کسایی رو بخورم که وقتی ۱۸ سالم بود، یک نوزاد توی بغلم بودند! زمانی که من دلم میخواست یک دختر کنارم باشه، همه ی اینا پستونک میخوردند! حالا همه ، همه کاری کردند و من هنوز در خماری اینم که یک بار یک دختری که زشت و بدهیکل نیست رو بغل کنم!
بعد یهو به خودم اومدم می بینم ۳۳ سالمه و همسنای من ، از دختر بازی و شیطونی کردن یواشکی که گذشتند هیچ، از سکس خیلی وقته که عبور کردند، دنبال نفر سوم برای فانتزی رابطه ان، در حالی که خیلی هاشون هم اصلا دغدغه ی اصلیشون دیگه سکس و جنس مخالف نیست. به این فکر میکنن که بچه شون رو کدوم کلاس ثبت نام کنن و برای بلوغ و آینده ی بچشون و مسائل اقتصادی و کلان تر فکر میکنن.
دختر و جنس مخالف، برای آدم یک سنی داره. حتی اگه حالا هم دختر باشه، اون هم دختر خوشگل و ناز ، دیگه اون هیجانی که اول جوونی برای آدم داره، نداره و همه چیز خیلی بی مزه شده و آدم چشم و گوشش خیلییییی باز شده. حالا من به دلیل این فشار فکری و افسردگی شدید و نداشتن انگیزه و هدف ، و اینکه هیچ کسی دوستم نداره، هر شب دارم به مرگ و نحوه ی تموم شدن زندگیم فکر میکنم. ای تف و اف بر این روزگار!