اول دوست داشتم ، همکلاسی و دوست اجتماعی از جنس مخالف داشته باشم ، و با دختری دردو دل کنم ، که کسی نبود و نشد.
بعد خواستم عشق جوانی را بچشم و دوست دختر داشته باشم و عاشق بشم وهر آنچه از کنجکاوی بعد از بلوع نسبت به جنس مخالف دارم، با آزادی کامل برطرف کنم، که باز هم کسی در اون سن نبود و نشد.
دلم میخواست تا قبل از ۲۸ سالگی، همسر یک خانم باشم ، طعم تکیه گاه بودن، دونفره قدم زدن، دونفره سفر رفتن و در آغوش گرفتن یک همدم و همراز رو بچشم، که هیچ وقت پیدا نشد.
گاهی هم دلم میخواست بابا باشم و فرزندی در ۳۰ سالگی ام داشته باشم که تمام عدم محبت پدرم رو با محبت فراوون به فرزندم، جبران کنم. که با پسر یا دخترم بازی کنم و پارک و گردش ببرمش، که عاشقانه بغلش کنم و باهاش نقاشی بکشم و بهش همه چیز رو یاد بدم. که طبیعتا همسری نبود که بچه ای باشه.
حالا که نزدیک سالگرد عقد برادرم هستیم که فقط یک سال از من بزرگتره ، و بی تجربه از جنس مخالف هم نبود که انقدر زجر بکشه، من حتی یک بار هم نشده که دست دختری رو گرفته باشم یا مکالمه ی تلفنی و چتی بلند مدت و دوستانه داشته باشم، با این حال هنوز هم برای کسی مهم نیستم و کمترین اهمیتی نداره که به ۳۴ سالگی نزدیک میشم بدون کمترین تجربه ای از مواردی که گفتم با یک جنس مخالف ، و همچنان خیلی زجر میکشم. و تمام این مدت ۱۵ سال ، فقط و فقط بخاطر فشار عاطفی شدید و فشار جنسی شدید، دچار افسردگی شدم و هربار که در اینترنت نوشتم، فقط توهین و نصیحت شنیدم.
....
پ.ن: و هیچ بار هیچ دختر زیبا و جذاب و امروزی و خوبی در اینا وجود نداشت ، و یا من رو دوست نداشت که آدم حس کنه دختر رویاهاش لااقل نوشته هاش رو میخونه و بگم : شاید در این دنیا دختری که میخواستم ، وجود میداشت. در واقع هیچ دختری هم با مشخصات نرمال به من کراش نداشت.