کاش میشد با اسم واقعی، با عکس خودم و یک صفحه اینستاگرام اصلی، از خودم و زندگیم بگم. اگر محدودیتی وجود نداشت، قطعا انسان هایی بودند که بیشتر درکم کنن و دوستان خوب من بشن.
اما من حتی مصاحبه ای هم که کردم و با اینکه هیچ چیزم مشخص نیست، نه صورتم نه صدام نه هویتم، اما امکان اینکه اون مصاحبه رو اینجا بذارم که کسی از مخاطبینم مقداری با من آشنا بشه و برخورد و درک بهتری نسبت به من داشته باشه، ندارم.
من یک هویت واقعی دارم که اگر ناشناس باشم هرگز درک نمیشم و دائما با توهین و قضاوت مواجه میشم، اگر هم شناخته بشم باز معلوم نیست که چه قضاوتی قرار هست راجع به من بشه؟ و من شدیدا از قضاوت های غلط بیزارم.
و اینکه کلا فایده ای و بازخورد چندان متفاوتی هم در این مصاحبه ام ندیدم. تک و توک آدمی هم (از مخاطبین اینجا) که مصاحبه رو دیده بودند، نهایتا گفتند که دیدگاه بهتری پیدا کردند، اما همچنان یک نفر هم نگران من نشد، حتی کسی نپرسید: تو چرا پس تنهایی؟ تو که باید آرزوی خیلی از دخترهای خوب و زیبا باشی! و حق داشتی که از نبود چنین فردی گلایه کنی.
اینکه قبلش ، فردی که پیشنهاد همچین گفتگویی داده بود، میگفت: شاید از این طریق بختت باز شد، شاید همین آقای مستند ساز فکری به حالت کرد و همکارش شدی یا این داستانت رو کسی از روانشناسان معروف دید و فکری کرد، همش الکی بود. چه بسا همین مجری یا اگر کسی نام اصلی من رو شناخته باشه، بعدا در یک بزنگاه و برای ضربه زدن از همین حرفهای من علیه خانوادم استفاده کنه.
فکر کن محکوم هستی به یک نوع تنهایی که اگر ناله کنی، خریدار نداری، اگر نکنی کسی نمی فهمتت و باید زجر بکشی. حتی یک نفر از کسانی که سالها وبلاگم رو دنبال میکنه هم دیگه نمی پرسه: چی شد؟ چه کردی با ازدواج؟ چه کردی با جنس مخالف؟ همچنان تنهایی؟ چه میکنی با این همه فشار و خونه نشینی؟ چگونه ایام رو میگذرانی؟ هم کلامی، همدمی، هم صحبتی هنوز هم نداری؟ و چرا آخه هیچ کسی در این دنیا برای تو نبود؟